تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
و بيرون راست ندارد ، قبح ( 1 ) آن به دو متعيّن و منوط نگردد ( 2 ) و در اين كلمات همانا خراعه « 1 » ئى تصور نتوان كرد كه « الحقّ ابلج » ( 3 ) « 2 » و چندين هزار پيغمبر - عليهم السلام - در اين معنى متّفق اللفظاند و نيز امّيد به حضرت عزّت مىدارم كه آنچه در ضمير آن فرزند باشد از قوّت به فعل رسد و روح مخدوم و آقا و برادرم نگذارد كه خلاف طريقهء مردى و مسلمانى يك سر موى ظاهر گردد چه در آن وقت كه آن فرزند در قلعهء قهندز بود چند نوبت در خواب مشاهده افتاد كه اشارتها مىفرمود و خلاص آن فرزند بدين وضع در تصوّر هيچ آفريده نمىگذشت ( 4 ) از معاونت و تعلّق خاطر آن ديندار پاك اعتقاد بود . زنهار ( 5 ) كه آنچه صلاح دين و دنياى خود بدان متعلّق شناسد فرو نگذارد و به هر كيفيّت كه مشروع و معقول تواند بود . حقّا كه اين اطناب از روى شفقت پدر فرزندى مىنمايد و الّا التفات خاطر به جهان و مافيها هرگز نبوده و نيست . شعر [ 74 - آ ]
ترا نگفتمت « 3 » اى روزگار بىحاصل * كه من ز مهر تو و كين تو ندارم باك من آن نيم كه ز اقبال تو شوم خرّم * من آن نيم كه ز ادبار ( 6 ) تو شوم غمناك به برّ و بحر و تر و خشك از چه مىنازى * تويى و قطره [ اى ] « 4 » از آب شور و مشتى خاك مرا سرى است كه ترك كلاه همّت او * نخواهد آستر الّا از اطلس افلاك
بعد از آن حضرت شاه شجاع حكم فرمود كه خواجه قوام الدّين محمّد لشكر را از در يزد بردارد و مراجعت به دار الملك نمايد . چون فصل ربيع درآمد ، شاه شجاع متوجّه كوشك زر [ د ] شد ، جهت آنكه آوازه بود كه شاه محمود لشكرى جمع مىكند . چون به قصر زرد رسيدند جماعتى به قصد وزير ساعى شدند و مرتبهء خواجه قوام الدّين اوج رفعت گرفته بود چنان كه امرا و سلاطين را وقع نمىنهاد . اعدا تقبيح حال او مىكردند تا مؤثر افتاد و پيش شاه شجاع چنان
هامش
( 1 ) - م : فتح . ( 2 ) - ت : گردد . ( 3 ) - م : الحق املح . ( 4 ) - ت : نمىگشت . ( 5 ) - ت : ندارد . ( 6 ) - م : در متن اقبال و در حاشيه ادبار .
( 1 ) خراعه : سستى ( لغتنامه ) . ( 2 ) حق پيدا و آشكار است . ( 3 ) مطلع : « نگفتم » ، ص 340 . ( 4 ) همان : « و قطرهء چند » ، ص 341 .