ذكر مولانازادهء بخارى « 1 » و ابتداى سربدارى در سمرقند
چون امير حسين و امير صاحب قران از جنگ لاى هزيمت گشته از آب ( 1 ) آمويه عبور فرمودند چنان كه ذكر آن گذشت و لشكر مغول به ماوراء النهر درآمده به حوالى سمرقند رسيدند ، در اين ( 2 ) قضيّه متحيّر گشته روز جمعه خاصّ و عامّ به مسجد جامع جمع آمدند و هركس به گفتگوى آن فكر و تدبير مىكردند . عاقبت هيچ يك را رأى بر امرى قرار نمىگرفت ، دراينحال مردى دانشمند از بزرگزادگان بخارا كه به مولانازاده موسوم بودند ، تير بغايت نيكو انداختى و جرأت و دليرى تمام داشت شمشيرى [ 71 - ب ] در گردن حمايل كرده برپاى خاست و آهستهآهسته پيش رفته به بالاى منبر برآمد و سلامى گرم بر روى اهل مجلس كرده و آواز برآورد كه يا معشر المسلمين امروز غلبه از كفّار به قصد خانومان و زن و فرزند و عرض و مال مسلمانان آمدهاند و حاكمى كه به امر او كار توان كرد حاضر نيست و ( 3 ) حاكمى كه تا امروز جزيه از مسلمانان را باج و خراج نام كرده مىستاند و به هوا و هوس خود صرف مىگردانيد ، ( 4 ) چون دشمن قوى حال پيدا شد مسلمانان را به طرح بريخت و از پيش ايشان بگريخت و حالا ( 5 ) اهالى اين شهر هرچند امانى و ساورى و داريلتاى « 2 » و ترغو ( 6 ) « 3 » بدين كافران خواهند داد خلاص نخواهند يافت و ( 7 ) ممكن نخواهد بود . روز قيامت حضرت عزّت - جلّ ذكره و عزّ شأنه و عظم سلطانه ( 8 ) - بازخواست اين قضيّه را از شما خواهد كرد ( 9 ) شما چه مىگوييد هيچ كس از شما بزرگان متصدّى مظلمهء مسلمانان و متعهّد محافظت شهر اسلام مىشويد تا ما نيز سر در قدم آن كس نهاده به خدمتكارى پيش ايستيم ؟ مجموع اكابر و اشراف و بزرگان سمرقند خاموش گشته ( 10 ) هيچ يك جواب ندادند . بعد از آن مولانازاده گفت كه
هامش
( 1 ) - ت : لب .
( 2 ) - م و ل : آن .
( 3 ) - م و ل : « از حاكمى كه . . . » تا اينجا ندارد .
( 4 ) - ت : مىگرداند .
( 5 ) - م و ل : ندارد .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - ت : « نخواهند يافت و » ندارد .
( 8 ) - ل : عظم شأنه و عزّ سلطانه ، ت : ندارد .
( 9 ) - ت : پرسيد .
( 10 ) - م و ل : گشتند .
( 1 ) مولانازادهء بخارى / سمرقندى : رهبر مذهبى سربداران سمرقند بود كه به قصد تحصيل علوم دينى از بخارا به سمرقند رفت ، مولانا خردك بخارى و كلو ابو بكر ندّاف نيز از رهبران سياسى و مذهبى ديگر بودند .
( 2 ) داريلتاى / دارلتاى : علامت اطاعت ، خراج كه به عنوان فرمانبردارى و اطاعت داده شود ( احسن التواريخ ص 835 ) .
( 3 ) ترغو : هديه ، پيشكش ( ذيل جامع التواريخ ، ص 308 ) .