را صاحب دولت آفريده بود ، سخن ناصحان گوش كرده از صوابديد ايشان تجاوز نكرد .
لاجرم مجموع كمر محبّت و انقياد او بر ميان جان ( 1 ) بسته و تمامت لشكر مطيع و فرمانبردار و داعى او شدند .
در وصاياى حكما آمده است كه چون ناصحى تو را نصيحت كند به ديدهء تأمّل در آن باب بنگر ، اگر نصيحت او مشتمل بر مضرّت تو باشد حذر واجب دان و اگر متضمّن منفعت تو بود و ديگرى را از آن مضرّتى نرسد قبول كن و از سخن او تجاوز منما ( 2 ) خاصّه كسى كه از طبقهء تو باشد ( 3 ) و شغل او موافق شغل تو بود و در عمل و صنعت تو را با او مشاركت باشد شنودن نصيحت از او لازمتر بود .
القصّه ، طبل آسايش زده هردو لشكر از يكديگر جدا شدند و هريك به مقام خود فرود آمدند . ( 4 ) امير حسين در ( 5 ) شب امير صاحب قران را طلب كرد اجابت نفرموده « 1 » و گفت مردم سربازى كرده ( 6 ) عمر عزيز [ را ] در ملازمت او صرف مىكنند و دانسته باد كه :
شعر
اگر ممالك روى زمين به دست آيد * بهاى مهلت يك روزه زندگانى نيست ( 7 )
و او بدخلقى مىنمايد و سفاهت مىكند . القصّه ( 8 ) آن شب به روز رسيد ، لشكرها سوار شدند . امير حسين و امير صاحب قران لشكرهاى خود آراسته ميمنه و ميسره راست داشته متوجّه جنگگاه شدند و دشمنان روى به هزيمت نهادند . امير شمس الدّين را هنوز از گريختن لشكر خود خبر نبود و از ايشان جدا افتاده توق « 2 » و نشانهء او پيدا شد . لشكر روى به وى آوردند بدين سبب لشكر دشمن كه گريخته بودند ايمن شدند و بعد از تفرقه باز جمع شدند و به يك بار حمله كردند و چون ظفر دشمنان مقدّر بود كوشش سود نداشت .
هامش
( 1 ) - م و ل : ندارد .
( 2 ) - ت : جايز مشمر .
( 3 ) - م و ل : بود .
( 4 ) - ت : آمد .
( 5 ) - م و ل : ندارد .
( 6 ) - ت : مىكنند .
( 7 ) - ت : از « عمر عزيز . . . » تا اينجا ندارد .
( 8 ) - ت : « و سفاهت مىكند ، القصّه » ندارد .
( 1 ) و در آن شب امير حسين چند نوبت به استدعاى حضور صاحب قران كسى فرستاد و چون خاطر مبارك آن حضرت از حركات بىجايگاه او بازمانده بود اجابت ننمود و التماس مبذول نيفتاد . ظفرنامه على يزدى ، ج / 1 ، ص 81 .
( 2 ) توق / توغ : علم و نشان ، درفش رايت ( لغتنامه ) .