امير تغلق ( 1 ) خواجهء برلاس و امير حاجى سيف الدّين و جماعت ديگر از متعيّنان مقدار هفتاد مرد بودند . چون نام امير صاحب قران شنيدند ( 2 ) پياده شدند و مراسم تعظيم به تقديم رسانيد و از طرفين شادمانى فرمودند . روز ديگر از طرف كهمرد گردى پيدا شد ، تفحّص كردند ، شير بهرام بود كه سخن ناشنوده پيش تومان مانده بود و به طلب امير حسين و امير صاحب قران آمده اين معنى هم موجب زيادتى قوّت و شوكت گشت . چون صديق پيش امير حسين رسيد و خبر امير صاحب قران رسانيد ، امير حسين بغايت شادمان شد و در حال سوار گشت و نوم غولى ( 3 ) « 1 » با صد و سى سوار و محمود كابلى با صد و پنجاه مرد در عقب او روانه شدند و در ارصف به يكديگر پيوستند ( 4 ) و از نيك و بد ايّام و سرگذشت روزگار حكايتها گفتند و شنيدند . [ 68 - ب ] در ميانه ( 5 ) معلوم ايشان شد كه در اولاچو منگلى بوغا « 2 » نشسته و كمر عداوت برميان بسته قصد حصار وى كردند . شير بهرام راضى نشد و گفت منگلى بوغا دوست من است پيش وى روم و او را نصيحت كنم تا به خدمت آيد .
منگلى بوغا چون ازاينحال واقف شد حصار را گذاشت و بگريخت و در همين حال از ايل دولان جاون ( 6 ) « 3 » سيصد مرد به خدمت امير ( 7 ) آمدند و زمين بوسيده نمودند كه ايشان در اصل ايل و اوجاور « 4 » او بودهاند و باز روى به خدمت او نهادهاند . اين معنى موجب شوكت و عظمت شد در موضع درّهء ارصف فرود آمدند قراول ( 8 ) كه در عقب گذاشته بودند سياهى ديده خبر آورد ( 9 ) ، چون معلوم كردند اولماس ( 10 ) پسر تومان بود با دويست مرد كه به طلب ايلها مىگشت و اسبان ولايت رانده آمده بود ، چون خبر امير جوانبخت ( 11 ) حسين شنيدند ( 12 ) و امير صاحب قران شنيد به خدمت شتافت . امير
هامش
( 1 ) - ت : تغلغ .
( 2 ) - م و ل : شنودند .
( 3 ) - ت : نوم ولى .
( 4 ) - ت : رسيدند .
( 5 ) - م و ل : دراينحال .
( 6 ) - ل و ت : جاون دولان .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - ت : قراولان .
( 9 ) - ت : آوردند .
( 10 ) - ت : الياس .
( 11 ) - ت : ندارد .
( 12 ) - ت : ندارد .
( 1 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور ) : « اولم غولى » ، ص 59 .
( 2 ) ظفرنامه على يزدى : « منگلى بوغا سلدوز در قلعه اولاجو . » ، ج / 1 ، ص 60 ، مطلع : « منگلى بوقا » ص 39 .
( 3 ) ظفرنامه على يزدى : « ايل دولان جاون كه هزارهء خلم است » ، ج / 1 ، ص 59 ، ظفرنامه على يزدى ( اورونپايوف ) ، جمهورى سوسياليستى ازبكستان ، 1972 ، ص 104 .
( 4 ) اوجاور : نژاد ، اصل ، منشاء ( جامع التواريخ ، ج / 3 ، ص 2417 ) .