سگزيان بسيار بودند چون آن ( 1 ) ضرب دست و درستى شست بديدند از سر ضرورت به يك بار حمله كردند و در آن اثنا چند زخم به امير صاحب قران رسيد و مجروح گشت . آخر الامر امير حسين و لشكر خروش كردند و سگزيان را بازنشاندند ( 2 ) و امير صاحب قران را به گرمسير بردند و پيش تومان گذاشته ( 3 ) و جمعى را به خدمت او بازداشته ( 4 ) تا به معالجهء او اشتغال نموده محافظت نمايند ( 5 ) امير حسين با نود مرد كارى به سرحدّ بغلان رسيد ، برادر كوچك بيكيجك ( 6 ) سر راه او گرفته جنگ در پيوستند و چون ايشان انبوه بودند ، لشكر امير حسين را متفرّق گردانيدند و امير حسين با دوازده مرد ، چهار سوار و هشت پياده بگريختند و به جانب ييلاق شبرتو رفتند و چون زخم امير صاحب قران خوشتر شد و طبيب « اللّه لطيف بعباده » « 1 » از داروخانهء
« وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ
* » « 2 » مرهم گرم نهاد آن زحمت به صحّت مبدّل شد با تيمور خواجه اغلان و نوكران ايشان بيست و چهار نفر متوجّه كهمرد شدند و خبر امير سونج شنيده بود سونج نام نوكرى را بفرستاد تا مژدگانى رسانيد و خبر دادند ( 7 ) كه در ارصف به يكديگر رسند . در اين اثنا صديق نام دادر ( 8 ) « 3 » امير صاحب قران با پانزده مرد رسيد و به ديدار يكديگر شادمان شدند ، هم در روز او را به جانب امير حسين فرستاد و خود در عقب روانه شد از طرف ارصف صد سوار بنمودند ، كس فرستاد تا تحقيق كنند اگر ايل باشد چرخ زند ، چون برسيدند قزانچى پسر امير حسن ( 9 ) « 4 » بود . خبر امير حسين شنيده مىآمد چرخ زد ( 10 ) از طرفين به تعجيل براندند و به هم رسيدند . چون امير صاحب قران را بديدند به تعجيل براندند ( 11 ) و شادمان شدند و آمدن امير حسين تحقيق كردند به طرف ارصف رفتند و هرجا كه نزول مىكردند پاس مىداشتند .
بامداد قراول از دور سپاهى ديد خبر داد ، انديشناك شدند چون تفحّص كردند
هامش
( 1 ) - ت : اين .
( 2 ) - ت : نشاند .
( 3 ) - ت : گذاشتند .
( 4 ) - ت : بازداشتند .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 6 ) - ت : بيكجك .
( 7 ) - ت : قرار دادند .
( 8 ) - ت : برادر .
( 9 ) - م و ل : ايواس .
( 10 ) - ت : ندارد .
( 11 ) - ت : « به تعجيل برراندند » ندارد .
( * ) قسمتى از آيه 82 ، سوره 17 .
( 1 ) طبيب الهى ، به بندگان خدا لطف و محبت دارد .
( 2 ) - ص 252 .
( 3 ) دادر : برادر به لهجهء مردم ماوراء النهر ( برهان ) .
( 4 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور ) : « قزانچى پسر هرتوايس » ، ص 22 .