خضر شاه معلوم كرد كه سلطان اويس ( 1 ) عازم او شد تيمورتاش ( 2 ) را گرفته و پيش سلطان اويس فرستاد و او را شربت فنا چشانيدند و سر او را ( 3 ) به تبريز فرستاد ، هركس كه فضولى در خاطر داشت چون اين خبر بشنيدند مأيوس شدند و سلطان اويس خضر شاه را بدان خدمت ستايش نموده انعامات و تشريفات فاخر داد و لقب او خضر شاه قوچ كرد .
و هم ( 4 ) در اين سال ابو اسحق پسر ايلكان برادرزادهء خود را به طرف عراق عجم به جهت استخلاص رى بفرستاد و او به سبب توهّمى كه داشت فرار نموده تا بصره ( 5 ) هيچ جاى توقّف نكرد . سلطان اويس خواجه ناصر الدّين خادم را بفرستاد و به اعراب آنجاى [ چون ] عفّان معيدى از بنى معيد ، نژاد عليان ( 6 ) مكتوب نبشت تا تقويت خواجه ناصر كرده و ابو اسحق را بگرفتند و سپس مسموم گرديد .
بيرام بيك پسر سلطان شاه تكهاى كه محبوب سلطان اويس بود ميان او و آيدين و كندوز در مجلس سلطان بر سرمستى جنگ افتاد سلطان با وجود آنكه يك ( 7 ) لحظه بى او آرام نمىگرفت او را به طرف ( 8 ) بغداد فرستاد و ايشان [ را ] در شبى بيگاه كه از پيش سلطان بيرون آمدند و به خانههاى خود مىرفتند در راه بكشتند و قاتل معلوم نشد . بعد از آن بيرام ( 9 ) بيك را از بغداد باز آورد و مولانا سلمان شاعر فراقنامه در آن باب گفته است .
در زمستان آن سال سلطان اويس به عمارت رشيدى بود و از آنجا به قراباغ ارّان رفت و قشلاميشى آنجا كرد و به سبب و با و طاعون كه آنجا پيدا شده بود در بهار سنهء اثنى و ستّين و سبعمايه به اوجان آمد و ييلاق در آن حدود گذرانيد و در فصل پاييز به تبريز آمد .
يمانچهء اكچى « 1 » كه در غايت اعتبار بود چنان كه امراى بزرگ را حمايت او در كار بود و ( 10 ) محتاج بودند عزيمت حج كرد و به بغداد رسيد . آنجا قريب يك سال اقامت نمود و مدرسهاى عالى بساخت كه حالا از عمارات عاليه بغداد به غير از آن نمانده است .
امير سليمان اتابك به جهت آنكه شوهر يمانچه شد او را منصب امير الامرايى دادند و
هامش
( 1 ) - ت : ندارد .
( 2 ) - م و ل : تيمورتاش خرزاده .
( 3 ) - م : ندارد .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - م و ل : ندارد .
( 9 ) - ت : بيرم .
( 10 ) - ت : « در كار بود و » ندارد .
( 1 ) مطلع : « يمانچه اتكجى » ، ص 313 .