امير پير حسين با وجود قوّت و شوكت و وفور عظمت و جلادت از غوغاى آن ( 1 ) طايفه دست از خانومان و دل از مملكت و فرزندان برداشت و ملك اشرف همين سبيل چون غوغاى عامّ ديد به سلامت بيرون رفتن ( 2 ) فوزى كلّى شناخت . شاه شجاع بدان سخنها هيچ التفات نفرمود ( 3 ) به قوّت بازوى كامكار ( 4 ) و تأييد كردگار آيت
« وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
* » « 1 » خوانده روى رايت ظفر پيكر به شهر آورد . چون به در شهر رسيد فى الحال بىتوقّف و تأخير به دروازهء اصطخر راند و آوازه در افتاد كه شاه شجاع رسيد رييس ناصر الدّين عمر پيدا آمده ، چون شيردمان درآمد و به زخم تبرزين قفل دروازهها را منكسر گردانيده دروازه را بگشاد و شاه شجاع را اندرون آورد و حضرت شجاعى ( 5 ) چون تقدير كه بىمعاونت تدبير به امضاء امور نهضت كند التفات به معاونت و مظاهرت ديگرى نفرمود همان دم ( 6 ) آيتمور كه از وقود آن جمره و سفود « 2 » آن شعله بود به زخم پيكان كوه گداز به دار البوار رحلت كرد و ديگر اعوان و انصار او هريك به جانبى متوارى و منهزم گشتند . ( 7 ) حضرت شاه شجاع چون دشمنان مقهور و اعادى مكسور ديد روى به صوب ( 8 ) دار السّلطنه آورد تا استراحتى يابد ، همان لحظه خبر رسيد كه در دروازهء كازرون همچنان نايرهء جدال مشتعل است . گروهى بىشمار از لشكرك ( 9 ) و رنود ( 10 ) شول با عوامّ و اوباش آنجا اتّفاق كردهاند و شمشير عصيان به دست بىحفاظى از نيام برآورده فى الحال سوار شده ( 11 ) متوجّه آن طرف گشت و مخبران صادق القول حكايت كردند كه در اثناء راه سيل آشوب جنگ چنان بالا گرفته بود كه اسب را گذار نبود و پياده به جان امان نمىيافت . نهّاب و فتّاك « 3 » از هرگوشه اسبى را به كارد مىزدند و از هر ( 12 ) بام چون حوادث آسمانى اسباب اجل از هوا فرود مىآمد ، با اين ( 13 ) همه رأى منير شجاعى هيچ تغيّرى ( 14 ) نيافت و ضمير مبارك را از اين ( 15 ) فتنهء بيكران اثر انفعالى
هامش
( 1 ) - م و ل : اين .
( 2 ) - ت : رفت .
( 3 ) - ت : نكرد .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : از « آوازه در افتاد . . . » تا اينجا ندارد .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - ت : گشته .
( 8 ) - م و ل : ندارد .
( 9 ) - ل و ت : لشكر .
( 10 ) - ت : ندارد .
( 11 ) - ت : گشته .
( 12 ) - ت : سر .
( 13 ) - ت : آن .
( 14 ) - ت : تغيير .
( 15 ) - ت : آن .
( * ) قسمتى از آيه 3 ، سورهء 65 .
( 1 ) و هركه بر خدا توكل كند ، خدا او را كافى است .
( 2 ) سفود : چوب آتشكار ، ميخ آهنين بريان كن ( نفيسى ) .
( 3 ) فتّاك : ج ، فاتك ، دليران ( منتهى الارب ) .