ميانه به عيش و عشرت و شراب و مجلس آراستن و سرود شنيدن مشغول مىبود ، تا غايتى كه نقل كنند ( 1 ) كه در آن روز كه دروازه موردستان بر روى امير مبارز الدّين ( 2 ) محمّد مظفّر بگشادند و او با اكابر لشكر خود به شهر درآمد و در اندرون شهر آوازه نقارهء مبارزى برآمد . امير جمال الدّين شيخ ابو اسحق صبوحى كرده بود مستان و طافح « 1 » شده ( 3 ) كه چه آشوب است ؟ گفتند : نقارهء محمّد مظفّر است . گفت : اين مردك ستيزه روى هنوز نرفته است و هنوز اينجاست . ؟ ديگرى آنكه به دو روز پيش از آنكه قتالان موردستان شهر را بسپارند ، امير شيخ ابو اسحق با نوّاب و پهلوانان اصفهانى مواضعه كرده بود كه چون صاحب اعظم كلو ناصر الدّين عمر كه اكابر سرداران شيراز بود و به فرط شجاعت و شهامت آراسته و بغايت صاحب وجود و بختيار بود در مجلس درآيد ، هرگاه كه امير شيخ دست بر طاقيهء « 2 » خود بزد ( 4 ) سرش بردارند و رييس ناصر الدّين عمر به طريق معهود درآمد و سلام كرد . از ملازمان بارگاه يكى از امراى قزلچه كه از خويشان شيخ الاسلام تاج الدّين بهرام - قدّس سرّه - بود كلو ناصر الدّين عمر را به اشارات آگاهى داده از غدر امير شيخ متنبه گردانيد . رييس ناصر الدّين عمر چون تير از بارگاه بيرون آمد و به تعجيلى هرچه تمامتر متوجّه دولتخانهء خود شد . امير شيخ ابو اسحق فرمود كه رييس عمر كجا رفت . ؟ گفتند : بيرون رفت . دانست كه كار از دست رفت به احضار او اشارت فرمود . چون او را طلب داشتند جواب تير و شمشير شنيدند و در محلّه موردستان پهلوانان اصفهانى مردانگيها كردند ، فامّا كارى از پيش نرفت و رييس ناصر الدّين عمر فرار نمود و در حوالى مزار حاجى سراج در خانهء يكى از كدخدايان آن محلّه پنهان گرديد . كدخدايان محلّت موردستان چون با ناصر و فخر شورباهى ( 5 ) يوسف مارافسايى و شمس الدّين آدمى و رييسان كله گوش و حاجى عثمان بطپا و عزّ الدّين بطپا و فخر گروهى و غيره اتّفاق كردند يكى از اوباش موردستان را مكتوبى از زبان رييس ناصر الدّين عمر به امير مبارز الدّين محمّد نوشتند و روانهء اردو گردانيدند مشتمل بر آنكه ما شهر را مىسپاريم از اطراف جنگ دراندازند و امير مبارز الدّين با خواصّ متوجّه
هامش
( 1 ) - م و ل : كند .
( 2 ) - ت : ندارد .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - ل : زند .
( 5 ) - سوربانى .
( 1 ) طافح : مست ( غياث ) .
( 2 ) طاقيه : نوعى كلاه بلند مخروط شبيه كلاه درويشان ( لغتنامه ) .