ذكر احوال ملك اشرف و آذربايجان در اين سال كه ذكر رفته ( 1 )
در بهار سنهء اثنى و خمسين و سبعمايه ملك اشرف كوچ كرده از آب ارس بگذشت و به اسكى شهر نزول فرمود . خبر رسيد كه دلو بايزيد از آب بگذشت و به جانب قراباغ رفته ياغى شد ، كس پيش او فرستاد و طلب كرد التفات ننمود و اظهار مخالفت كرد . ملك اشرف جمعى را از امرا به سر ايشان ( 2 ) فرستاد . ايشان رفتند و جنگى مردانه ( 3 ) كردند ، ميسّر نشد . جمعى ديگر را به مدد فرستاد فايده نداد و متواتر لشكر ترتيب مىكرد و مىفرستاد . پنجاه روز در موغان بدين واسطه ساكن شد ، چون معلوم كرد كه ميسّر نمىشود ( 4 ) متوجّه تبريز شد و وجه بسيار به لشكريان و امرا داد و لشكرى عظيم راست كرده به سر دلو بايزيد فرستاد ؛ از جمله امراى قشون يكى بغتيمور ( 5 ) غلام بود دلو بايزيد او را به زخم چماق از اسب بينداخت و به طريق گوسفند بر شكم اسب بست و مىدوانيد و جنگ مىكرد .
امير ملك اشرف ، البى را به طرف عراق عجم فرستاده بود او را طلب داشت و استعداد حرب كرده بر سر دلوبايزيد فرستاد ، البى چون به قراباغ رسيد كس پيش دلوبايزيد فرستاد ( 6 ) و با او متّفق شد و باهم عهد كردند كه يك جهت باشند و به هم پيوستند و دم مخالفت و طغيان ( 7 ) امير ملك اشرف زدند . چون اين خبر به ملك اشرف رسيد سراسيمه شد بفرمود تا از اطراف امرا و لشكريان طلب داشتند و تمامت را مواجب و مرسومات [ 50 - ب ] دادند . ( 8 ) خواجه قوام الدّين سراوى در خزاين بگشود و لشكريان را مواجب مىداد . ازدحامى عظيم شد ، چنانچه مجال شمردن زر نبود به هميان مىدادند ؛ هر خريطه هزار دينار پيش مردم مىانداختند ( 9 ) با يراقى عظيم توجّه نمود ( 10 ) و مقرّر گردانيد كه خود به جنگ رود و از اتّفاقات همان روز كه ملك اشرف متوجّه او شد ، در قراباغ دلوبايزيد پيش از آنكه جنگى واقع شود رعبى در دل البى و دلوبايزيد افتاد و در ميان ايشان تفرقه پيدا ( 11 ) شد . دلوبايزيد دستهء شمشير بر زمين نهاد و سر شمشير بر شكم خود نهاد و خود را بكشت و ( 12 ) چون حقّ ولىنعمت نگاه نداشت لاجرم نه دنيا
هامش
( 1 ) - ت : « كه ذكر رفته » ندارد .
( 2 ) - ت : او .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : تغتيمور .
( 6 ) - م و ل : روان كرد .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - م و ل : بدهند .
( 9 ) - ت : انداخت .
( 10 ) - م : نمود .
( 11 ) - م و ل : واقع .
( 12 ) - م و ل : ندارد .