آب سند حركت فرمود و به ماه ذى الحجّه او را مرضى روى نمود . برادرزادهء تغلق شاه ، فيروز شاه كه عمّزادهء او بود به ( 1 ) تداوى ( 2 ) او مشغول شده و ( 3 ) سعى بسيار نمود و شرايط خدمت و شفقت و حقّگزارى ولىنعمت به واجبى به جاى آورد و سلطان محمّد از او شاكر و راضى گشت و شفقتى كه پيشتر دربارهء او داشت در اين ايّام تضاعف پذيرفت ، او را به تجديد خدمت ( 4 ) خليفه و وصىّ خود گردانيد و در آن روز كه سلطان محمّد وفات يافت شور و شغبى در گردون او افتاد ( 5 ) لشكريان ( 6 ) نزديك شد كه در يكديگر افتند و وثاقهاى متموّلان ( 7 ) غارت كنند و زنان و كنيزكان از يكديگر بربايند . خلايق لشكر در آن قضيّه حيران و متحيّر بودند و جمعى مغولان كه از لشكر امير قزاغن ( 8 ) به اسم مدد پيش سلطان محمّد شاه آمده بودند تشملان « 1 » لشكر پيش ايشان فرستادند و گفتند : پيش از آنكه لشكر هند كوچ كنند شما از اين لشكر جدا شويد و به جانب ولايت خود رويد .
ايشان باجمعهم كوچ كرده از لشكر هند دور تر رفتند و فرود آمدند . ( 9 )
نوروز گوركان كه داماد پادشاه ترمشيرين « 2 » بود و سالها در ممالك هند از سلطان محمّد جونه اكرامات و انعامات يافته با خيل و تبع خود به مغولان امير قزاغن ( 10 ) پيوست و ايشان را در طمع انداخت ( 11 ) كه حالا [ كه ] سلطان از ميان رفته است و لشكرى به هم برآمده و امراء ايشان دست و پا گم كردهاند ؛ و من كه مزاجدان ايشانم يار شما شدهام ، فردا كه لشكر كوچ خواهند كرد چون پادشاهى مقرّر نشده است به وقت كوچ هركس بىترتيب و هنجار روان خواهند شد ، در عين كوچ باشند ما برايشان زنيم ( 12 ) و خزانه و اموال سلطانى كه حدّ و حصر آن از تصوّر اوهام بيرون است غارت كنيم و بار ديگر اين فرصت نخواهيم يافت . مغولكان ( 13 ) را سخن نوروز گوركان معقول ( 14 ) و مقبول افتاد به اتّفاق برآن عازم شدند و لشكر هند ( 15 ) بعد از دو روز از نقل سلطان محمّد از كنار آب سند بر سمت سيوستان كوچ كردند و هر طايفه از لشكر از پى سرى بىهنجار و بىترتيب
هامش
( 1 ) - ت : در .
( 2 ) - ل : به مداوى .
( 3 ) - ت : « مشغول شده و » ندارد .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : در لشكر افتاد .
( 6 ) - ت : لشكر .
( 7 ) - ت : متوّلان .
( 8 ) - م و ل : قزاغنى .
( 9 ) - م : آمد .
( 10 ) - م و ل : قزاغنى .
( 11 ) - م و ل : افكند .
( 12 ) - ت : رسيم .
( 13 ) - ت : مغولان .
( 14 ) - ت : ندارد .
( 15 ) - ت : ندارد .
( 1 ) مطلع : سرداران ، ص 247 .
( 2 ) همان : « ترمه شيرين » .