تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
آب سند حركت فرمود و به ماه ذى الحجّه او را مرضى روى نمود . برادرزادهء تغلق شاه ، فيروز شاه كه عم‌ّزادهء او بود به ( 1 ) تداوى ( 2 ) او مشغول شده و ( 3 ) سعى بسيار نمود و شرايط خدمت و شفقت و حق‌ّگزارى ولىنعمت به واجبى به جاى آورد و سلطان محمّد از او شاكر و راضى گشت و شفقتى كه پيشتر دربارهء او داشت در اين ايّام تضاعف پذيرفت ، او را به تجديد خدمت ( 4 ) خليفه و وصىّ خود گردانيد و در آن روز كه سلطان محمّد وفات يافت شور و شغبى در گردون او افتاد ( 5 ) لشكريان ( 6 ) نزديك شد كه در يكديگر افتند و وثاقهاى متموّلان ( 7 ) غارت كنند و زنان و كنيزكان از يكديگر بربايند . خلايق لشكر در آن قضيّه حيران و متحيّر بودند و جمعى مغولان كه از لشكر امير قزاغن ( 8 ) به اسم مدد پيش سلطان محمّد شاه آمده بودند تشملان « 1 » لشكر پيش ايشان فرستادند و گفتند : پيش از آنكه لشكر هند كوچ كنند شما از اين لشكر جدا شويد و به جانب ولايت خود رويد . ايشان باجمعهم كوچ كرده از لشكر هند دور تر رفتند و فرود آمدند . ( 9 ) نوروز گوركان كه داماد پادشاه ترمشيرين « 2 » بود و سالها در ممالك هند از سلطان محمّد جونه اكرامات و انعامات يافته با خيل و تبع خود به مغولان امير قزاغن ( 10 ) پيوست و ايشان را در طمع انداخت ( 11 ) كه حالا [ كه ] سلطان از ميان رفته است و لشكرى به هم برآمده و امراء ايشان دست و پا گم كرده‌اند ؛ و من كه مزاج‌دان ايشانم يار شما شده‌ام ، فردا كه لشكر كوچ خواهند كرد چون پادشاهى مقرّر نشده است به وقت كوچ هركس بىترتيب و هنجار روان خواهند شد ، در عين كوچ باشند ما برايشان زنيم ( 12 ) و خزانه و اموال سلطانى كه حدّ و حصر آن از تصوّر اوهام بيرون است غارت كنيم و بار ديگر اين فرصت نخواهيم يافت . مغولكان ( 13 ) را سخن نوروز گوركان معقول ( 14 ) و مقبول افتاد به اتّفاق برآن عازم شدند و لشكر هند ( 15 ) بعد از دو روز از نقل سلطان محمّد از كنار آب سند بر سمت سيوستان كوچ كردند و هر طايفه از لشكر از پى سرى بىهنجار و بىترتيب
هامش
( 1 ) - ت : در . ( 2 ) - ل : به مداوى . ( 3 ) - ت : « مشغول شده و » ندارد . ( 4 ) - ت : ندارد . ( 5 ) - ت : در لشكر افتاد . ( 6 ) - ت : لشكر . ( 7 ) - ت : متوّلان . ( 8 ) - م و ل : قزاغنى . ( 9 ) - م : آمد . ( 10 ) - م و ل : قزاغنى . ( 11 ) - م و ل : افكند . ( 12 ) - ت : رسيم . ( 13 ) - ت : مغولان . ( 14 ) - ت : ندارد . ( 15 ) - ت : ندارد .
( 1 ) مطلع : سرداران ، ص 247 . ( 2 ) همان : « ترمه شيرين » .