لشكر ثابت گشت و همه ممنون كرم و مرهون مرحمت او شدند « 1 » و چون به سيوستان رسيد سكّان آن مواضع را بنواخت و از آنجا به بهگر رفت و از بهگر به اوجه رفت و به هر مقام كه مىرسيد اكابر و اشراف به استقبال مىآمدند و ايشان را نوازش و دلدارى مىنمود در اوجه خبر شنيد كه احمد اياز كه وزير سلطان محمّد شاه بود و دهلى را به دو سپرده بود ، چون خبر وفات سلطان محمّد به دو رسيد كودكى پنج شش ساله ( 1 ) مجهول النّسب را پيدا كرده از براى فريفتن خلايق ، كه اين پسر سلطان محمّد جونه است و بر طريقه بازى بچگان آن كودكك ( 2 ) را بر تخت نشانده كه اين پادشاه است و اكابر دهلى از آن معنى تعجّب مىنمودند و استبعاد و استنكار ( 3 ) مىكردند و مىگفتند با وجود سلطان فيروز شاه كه هم عمّزاده سلطان و هم وليعهد اوست از محمّد اياز ( 4 ) مردى پير كه سنّ او از هشتاد گشته اين بغايت امرى غريب است و فيروز شاه چون به ديپلپور رسيد چند روز آنجا به جهت ( 5 ) استجمام مراكب كه از راه دور رسيده بودند توقّف نمود . بعد از آنكه از ديپلپور كوچ كرد و به فتحآباد نزول فرمود چند تن از اعيان و اكابر دهلى به استقبال آمدند و از آنجا چون به هانسى ( 6 ) رسيد جمعى كه اعوان و انصار احمد اياز گشته بودند با تيغ و كفن به درگاه فيروز شاه آمدند ( 7 ) بعضى را عفو فرمود و بعضى را حبس كرد و چون نزديكتر رسيد احمد اياز نيز سر ( 8 ) برهنه كرده پيش درگاه آمد و فرمان شد كه از او ( 9 ) پرسند كه تو مرد اين ( 10 ) كار نبودى چرا اين حركت كردى و حقّ نمك خاندان ما نگاه نداشتى . ؟ احمد اياز در جواب ( 11 ) گفت : تا اقبال يار من ( 12 ) بود و كارهاى من بر وفق مزاج مربّيان و ولىنعمتان باز مىخواند و در اين ايّام بخت از من برگشت و اقبال مرا پشت داد .
كارى از من در وجود آمد كه در دنيا بدنام و در آخرت گرفتار شدم و مستوجب سياست گشتم . فيروز شاه فرمود تا او را بسپارند و به مقامى بازدارند . در اواخر جمادى الاخر سنة المذكور رايات فيروز فيروز شاهى به دار الملك دهلى در آمد و در كوشك همايون جلوس فرمود . امور سلطنت و پادشاهى ممالك هند بر او قرار يافت .
هامش
( 1 ) - م و ل : ندارد .
( 2 ) - ت : كودك .
( 3 ) - ت : استكبار .
( 4 ) - م : كه .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 6 ) - ت : نهانى .
( 7 ) - م و ل : حاضر گشتند .
( 8 ) - م و ل : مخلوق .
( 9 ) - م و ل : آن خرف مردك .
( 10 ) - ل : ان .
( 11 ) - م و ل : ندارد .
( 12 ) - م و ل : ما .
( 1 ) در مطلع ص 248 ، چنين آمده است : و امير خسرو در تهنيت اين جلوس مىگويد :
نظممنت ايزد را كه شه بر تخت سلطانى نشست * در دماغ مملكت باد سليمانى نشست