صواب آن ديد ( 1 ) كه نصرت الدّين « 1 » شاه يحيى را با جماعت متعلّقان از حصن حصين ميبد ( 2 ) به خطّهء يزد ( 3 ) طلبيد تا ضعفاء رعيّت بر استيفاى اهل و عيال جازم شوند و ساير عجزه دل بر محافظت نفوس و اموال نهند ، چه دراينحال قاعدهء ملوك آن بود كه جهت مراعات جانب حزم فرزندان را به قلعهها مستحكم گردانند و نفائس و نفوس را به مواضع حصين نقل كنند . امّا چون دل مباركش از دشمن اگرچه قوى حال بود هيچ انديشه نمىكرد و از فرط رحمت و اشفاق اولاد و عيال رعايا را چون فرزندان خويش مىدانست نخواست تا فرزندان خود را به نوعى حمايتى كه ديگران شريك آن نتوانند بود مخصوص گرداند و اتباع و اشياع خويش را به محافظت گونهئى كه غيرى از آن محروم باشد ، امتياز دهند .
فى الجمله ، امير شيخ جمال الدّين ابو اسحق اوايل رمضان [ 47 - ب ] المبارك ( 4 ) سنة المذكور به ظاهر عبادتآباد يزد نزول كرد . دليران لشكرش جماعتى كه هنگام جنگ چنگ در كوه و كمر زدندى و گاه مصاف شيران را طعمهء مورچهء شمشير ساختى به طرف دروازه سعادت ( 5 ) كه جوار دولتخانهء مبارزى بود حمله كردند . شاه شرف الدّين ( 6 ) مظفّر از فرط حميّت تيغ مردانگى از نيام برآورد و سپر امتناع در روى كشيد . چون برق حملهء آتش آهنگ پيش گرفت و در صدمهء نخست ايلنگى ( 7 ) كه از امراء لشكر شيراز به شيردلى موسوم بود با جماعتى از شجعان و كمات به قتل آمدند و بقايا را چون تشنگان كه از مشرب خوشگوار رانند بازگردانيد . اعادى چون به اوّل كار دندان طمع را شكسته ديدند و به انديشهء نخست خاطر مراد را خسته يافتند ( 8 ) بناى ( 9 ) مطلوب بر محاصره و استمداد لشكر اطراف نهادند ، هرروز از جوانب جمعى مىرسيدند و از هر طرفى مددى مىآمد .
شاه مظفّر دروازهها به نامداران ( 10 ) و دليران ( 11 ) لشكر سپرد و اطراف سور و بارو را به خدمتكاران معتمد بازبست از استلذاذ به خورد و خواب مهاجرت نمود و از استراحت به سكون و قرار انحراف جست ، چنانچه ( 12 ) هر شب يك نوبت سواره گرد تمام
هامش
( 1 ) - م و ل : كرد .
( 2 ) - ت : ندارد .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : سعادتآباد .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - ل و ت : املينكى .
( 8 ) - م و ت : يافت .
( 9 ) - م و ل : به پاى .
( 10 ) - م و ل : ندارد .
( 11 ) - ت : ندارد .
( 12 ) - ل : چنان كه .
( 1 ) منظور شاه نصرت الدّين يحيى فرزند شاه شرف الدّين مظفر است .