شعر ( 1 )
برو بانگ زد شهريار دلير * كه نتوان ستد غارت از نَرّه ( 2 ) شير
به گردنكشى برمياور نفس * به شمشير با من سخن گوى و بس
فرمود قاعدهء عهدى كه بارها بىسببى منقوض گشته چگونه بناء اعتماد برآن استوار ماند و اساس ميثاقى كه به كرّات به دست بىوفايى زير و زبر شده كجا به سايهء آن بهادرى ( 3 ) قرار توان گرفت هرچند عثرات « 1 » و سيّئات كه از شيخ ابو اسحق صادر مىگردد رقم اعتراض برآن مىكشيم و هرگونه بىآزرمى ( 4 ) كه از او به ظهور مىرسد به اغماض تلقّى مىنماييم ، امّا تحمل را غايتى است كه چون از آن تجاوز نمايد نفوس مطهّر از قبول آن امتناع نمايد و مسامحت و اغضاء « 2 » را حدّى كه چون از آن درگذرد همّت بلند بر آن قرار نگيرد . چون ما با وجود مساعدت تأييد كردگار و معاضدت بازوى كامكار و اشراق ضمير منير و انوار عقل غزير و نجابت اولاد رشيد و سعادت رأى سديد « 3 » دست تعرّض از دامن ( 5 ) مملكت او بازداشتهايم خاصّ جهت آنكه ضعفاى ( 6 ) رعيّت در دست و پاى صدمات و نهضات متضرّر نگردد و مردم اطراف به حسب و ( 7 ) واسطهء حركات ما مستأصل نشوند او نيز اگر از عقل رهنماى به الهام صواب مؤيّد بودى بايستى كه دامن از اين آشوب در چيدى و دست از اين فتنهانگيزى كوتاه كردى .
شعر ( 8 )
ميانگيز فتنه ميفروز كين * خرابى مياور به ايران زمين
تو را ملك آسوده بىداغ و رنج * مكن ناسپاسى در آن مال و گنج
مشوران به خون كام ايّام را * قلم دركش انديشهء خام را « 4 »
هامش
( 1 ) - ت : بيت .
( 2 ) - ت : تند .
( 3 ) - م : ندارد .
( 4 ) - ل : از « آن . . . » تا اينجا ندارد .
( 5 ) - م و ل : ندارد .
( 6 ) - م : صعفاى .
( 7 ) - ت : « حسب و » ندارد .
( 8 ) - ت : نظم .
( 1 ) عثرات : لغزشها ، خطاها ( لغتنامه ) .
( 2 ) اغضا : چشمپوشى كردن ( لغتنامه ) .
( 3 ) سديد : محكم و استوار ( دهخدا ) .
( 4 ) اين ابيات در مطلع نيست . ص 229 .