روندهء كرمان فروبست و هرروز جمعى از اشرار بديشان ملحق مىشدند و سواد ايشان هردم زيادت مىگشت تا به حدّى كه ايشان را داعيهء آن شد كه با امير محمّد مظفّر در صحرا به جنگ باز ايستند [ 41 - ب ] و از تحصّن به قلاع خود را مستغنى دانستند .
امير مبارز الدّين محمّد و امراى بهادران او از فرط اعتمادى كه به قوّت و شوكت خويش داشتند و وفور اعتضادى كه از صولت خويش مشاهده كردند ( 1 ) بدين خبر انواع استبشار نمودند و بدين قضيّه عظيم فرحان شدند چنان كه هريكى از امراء قشون التماس مىكردند كه جناب مبارزى استكفاى اين مهمّ به وى مخصوص گرداند و دفع شرّ اين طايفه به وى بازگذارد تحقير دشمن از حزم دور بود امّا « إذا أراد اللّه شيئا هيّأ اسبابه » « 1 » و استصغار معاند خلاف رأى صواب مىنمود امّا « المقدور كائن ( 2 ) » « 2 » او نصّى قاطع است .
شعر ( 3 )
چو با كژدمى گرم كينى كنى * مبين خرد گر خردهبينى كنى
با شير درّندهء سهمناك * كه از نوك خارى درآيد به خاك
و بر وفق « إذا جاء القضاء عمى البصر » « 3 » اين معنى محجوب ماند تا بىتهيّاء اسباب قتال و استنجاد « 4 » اشاهب « 5 » رجال بىالتفاتانه برسر ايشان رفت هريكى را از نوكران او در خاطر آنكه به صدمهئى عقد جمعيّت ايشان را از هم فرو ريزند و هر فردى از افراد خدم را تصوّر آنكه به جمله مبانى اجتماع ايشان را خراب كنند ، غافل از آنكه از پردهء تقدير چه نقش ظاهر شود . فى الجمله در صحراى خاون لشكرى ( 4 ) از طرفين به هم رسيدند و شجعان فريقين درهم آويختند تيغ زنگارى از شنگرف خون رنگ در رنگ آميخت و چهرهء ضمير آنى را با لالهء نعمانى آشنايى داد ، از قلبگاه امير غازى ( 5 )
هامش
( 1 ) - م و ل : كرده .
( 2 ) - ل : « المقدر كائن » .
( 3 ) - م : گيتى .
( 4 ) - م و ل : لشكر .
( 5 ) - ل : بهادر .
( 1 ) - زبده ، بخش دوم ، ج / 1 ، ص 143 .
( 2 ) آنچه مقدر شده ، شدنى است .
( 3 ) - زبده ، بخش دوم ، ج / 1 ، ص 143 .
( 4 ) استنجاد : يارى خواستن و توانا گرديدن پس از ضعف و سستى ( نفيسى ) .
( 5 ) اشاهب : ج شهباء : لشكر بسيار قوى ( المنجد ) .