سلطان جلال الدّين سيورغتمش كه جدّ مادرى شاه شجاع بود ، مال كرمان را به ششصد هزار دينار از ديوان ارغون خان مقاطعه كرد به شرط آنكه دويست و ده هزار دينار نقد جواب گويد و سيصد و نود هزار دينار او را به اخراجات محسوب دارند ، چنانچه مفصّل آن در تاريخ ارغون خان بيان كرده آمده است . پس سلطان جلال الدّين ( 1 ) سيورغتمش از ارغون خان التماس نمود كه جمعى را به ناحيت كرمان نامزد كنند تا مواضعى كه از دار الملك دور باشد به حمايت ايشان از تركتاز نوايب و حوادث محمى « 1 » و مصون ماند . صدهئى ( 2 ) از اوغان و صده [ ئى ] از جرما [ يى ] بدين مهمّ به كرمان آمدند چون در آن خطّه نزول كردند و مراتع خصيب « 2 » مشاهده نمود [ ند ] به مرور ازمان به كثرت اموال و اولاد موصوف شدند و صاحب ثروت ( 3 ) گشتند ( 4 ) تا در اين تاريخ كه مملكت كرمان مسخّر امير مبارز الدّين شد آن طايفه را تعظيم نمود و ايشان را به شرف مواصلت مخصوص ساخت ، امّا به هرچندگاه اظهار عصيان مىكردند چنان كه ذكر آن در تاريخ آل مظفّر مسطور است ؛ و چون ايشان از قوم مغولاند و خالقى داشتهاند كه شبيه بت است و تعظيم آن مىنمودهاند و قربانى ( 5 ) مىكردند چنانچه سنّت مغولان است ، امير مبارز الدّين فتواى علماى اسلام به تكفير ايشان حاصل كرد و خون و مال ايشان به موجب شرع حلال دانست و او را امير غازى بدين سبب گفتند و فتنه و فساد آن طايفه در مملكت كرمان تا زمان طلوع رايات جهانگشاى حضرت امير بزرگ صاحب قران - انار اللّه تعالى برهانه - باقى بود تا حضرت صاحب قرانى شرّ ايشان و ديگر مفسدان از ممالك پاك كرد .
فى الجمله ، هم در اين سال هفصد و چهل و هفت هجرى چون لشكر امير كريم جمال الدّين شيخ ابو اسحق در ولايت كرمان خرابى تمام كردند و نقصانى ( 6 ) تمام به حال لشكر كرمان راه يافت جماعت مغولكان ( 7 ) اوغانى و جرمايى ( 8 ) به اعلان كلمهء عصيان ديگر بار جرأت نمودند و بىتحاشى پاى از جادّهء مطاوعت بيرون نهاده از عواصف فساد نواحى و اطراف را خراب كردند ( 9 ) و از پرگار ( 10 ) تركتاز ( 11 ) نهب و غارت راه بر آينده و
هامش
( 1 ) - ت : « سلطان جلال الدين » ندارد .
( 2 ) - ت : عدهئى .
( 3 ) - ل : كثرت .
( 4 ) - م و ل : گشت .
( 5 ) - م : قربات .
( 6 ) - ت : نقصان .
( 7 ) - ت : مغولان .
( 8 ) - ت : ندارد .
( 9 ) - م و ل : گردانيد .
( 10 ) - م و ل : ندارد .
( 11 ) - ت : « تركتاز » ندارد .
( 1 ) محمىّ : حفاظت شده ، نگهدارى شده ( غياث ) .
( 2 ) خصيب : سرسبز و پرحاصل ( دهخدا ) .