شعر ( 1 )
همه گردنكشان گردافكن * همه نيزهزنان تيغگذار
سخت داننده حرب را تدبير * نيك بيننده جنگ را هنجار
از غايت حرص به مورد ( 2 ) جنگ پيوند از حيات بريده و از كمال شره به موقف كارزار با مرگ پيوستگى جسته متوجّه غزان سلطان شد و غزان سلطان نيز لشكرى ( 3 ) جرّار و سپاهى بىشمار از ممالك ماوراء النهر فراهم آورد .
نظم ( 4 )
سپاهى بحر موج و سيل رفتار * سپاهى ابر سيرو كوه ديدار
سپاهى از شمار اخترافزون * سپاهى از حساب عقد بيرون
با عدّت و اهبتى كه در نگارخانهء خيال مثل آن مصوّر نگردد نبرد يكديگر را ساخته و متشمّر ( 5 ) گشته ، افواج لشكرها در حركت آمدند ، از مردان جنگى فضاى آن ديار تنگى پذيرفت و كوه و صحرا از كثرت سوار و پياده به ستوه آمد ، بر بساط آوردگاه به سان ( 6 ) تعبيه شطرنج صفآراى گشتند و به صفت عيبهء جوشن پشت به پشت باز نهاد و به صفت حلقهء زره صفها درهم بافت ، ميمنه و ميسره را بر رسم و آيين زيب و زينت ( 7 ) دادند و جنگ را ساخته و حرب را آماده گشت و چون بههم رسيدند رايات و اعلام از طرفين برافراختند شكل مصاف و پيكر پيكار پديدار گشت از جوانب و اطراف جنگ پيش بردند و شرر كارزار از حضيض خاك به ذروهء افلاك ترقّى كرد و نايرهء قتال و جدال التهاب و اشتعال پذيرفت . گفتى رسول اجل در سهم و رمح هريك مكان ساخته ( 8 ) و تير قضا و قدر به امضاى تيغ و خنجر ايشان قرار كرده بر روى هوا نيزههاى خطّى نيستان پيدا مىكرد و در سايهء آن صحن زمين پرمار بىجان مىنمود و زمين ناورد در زير نعل اسبان چون سيل روان گشته و هواى معركه از جوشن پوش و زره وربهسان بحر به جوش آمده از تف كارزار مغفر « 1 » بر سر و جوشن دربر بتفسيد و از نايرهء پيكار از حلق به جاى نفس
هامش
( 1 ) - ت : نظم .
( 2 ) - م : موزه . ل : و در .
( 3 ) - ت : لشكر .
( 4 ) - نظم .
( 5 ) - ت : متشمّر .
( 6 ) - م و ل : « به سان » ندارد .
( 7 ) - م و ل : تزيين .
( 8 ) - م و ل : يافته .
( 1 ) مغفر : زره خود كه زير كلاه پوشند . ( آنندراج ) .