تنگ شد زبان استشفاع برگشادند و وسايل بيچارگى بعضى ( 1 ) به عرض رسانيد [ ند ] مشتمل برآنكه پسر طغطاى كه در دست لشكريان جناب مبارزى افتاده بود اگر اطلاق فرمايند كه با پدر منضم گردد ، از آن طرف شهاب الدّين كه در دست ايشان بود بگذارند و چون مبانى اعتماد استحكام پذيرد و قواعد اعتضاد استمرار يابد طغطاى با خيل و حشم در سلك خدم مندرج گشته به استرضاى جناب مبارزى بذل مجهود به تقديم رساند . جناب مبارزى ملتمس ايشان مبذول فرمود و چون شهاب الدّين از قيد ايشان خلاص يافت شمس الدّين و شهاب الدّين را به ادرار فيض انعام و اكرام سيراب گردانيده صحيفهء مطالب ايشان را به عنوان نجاح مقرون و مسطور گردانيده رخصت فرمود تا به خانههاى خود مراجعت كردند . امّا طغطاى همچنان در التزام مواجب انقياد شيوهء اهمال مىورزيد و در تقليد ( 2 ) مراسم مطاوعت جادّهء غفلتى مىسپرد هرچند به اعلان كلمهء عصيان زهره نداشت امّا مخايل آن ( 3 ) معنى مشاهده مىرفت و نيز شمس الدّين جرمايى به هر وقت اعلام حضرت مبارزى مىكرد كه اوغانيان از جرأتى كه در متابعت مولانا شمس الدّين نمودهاند دهشتى تمام دارند و خوف و استشعار به خود راه داده هرچند ظاهرا دم از بندگى مىزدند امّا اقدام همّتشان ( 4 ) بر طريق اخلاص ثابت نيست . امير محمّد مظفّر چون به عزم قشلاق جيرفت و رودبار در زمستان سال مذكور نهضت فرمود خواست تا حقيقت آن صورت را مشاهده فرمايد . چون بدان ناحيت نزول افتاد نشاط بزم فرمود و به صوب عشرت عنانگراى شد و در مجلس شرب يكيك از امراى اوغانى و جرمايى را حاضر مىگردانيد از امارات افعال و اقوال اوغانيان صدق سخن شهاب الدّين به عرض نمود و از تلويحات ظاهر اسرار باطن استدلال گردانيد باد سخطش « 1 » در ورزيدن آمد و نايرهء غضب شعله زدن گرفت حكم فرمود كه خانومان اوغانيان را به عواصف انتهاب خراب كردند و چون اوغانى و جرمايى به ( 5 ) هم مختلط بودند تشويش آن بود كه چون صاعقهء عتاب جهيدن گيرد مطيع و عاصى در عرصهء و بال گرفتار شوند . امراء جرمايى را هريك به نشانه تيرى ارزانى فرمود تا به يمن آن سهم السعاده مقدّمات بلا از ايشان بازگردد و از
هامش
( 1 ) - م و ل : ندارد .
( 2 ) - م و ل : تقلد .
( 3 ) - م : اين .
( 4 ) - ت : همنشينان .
( 5 ) - م و ل : از « حاضر مىگردانيد از امارات . . . » تا اينجا ندارد .
( 1 ) سخط : خشم ( لغتنامه ) .