وزير ملك اشرف بود و از كودكى با عماد الدّين سراوى پيش او بزرگ شده بود ( 1 ) بدان واسطه در پس خيمه او فرود مىآمد .
خواجه عماد الدّين را شبى تخيّلى منتبجانه ( 2 ) « 1 » روى نمود و فكرى ناصواب كرد خيمه و اسباب گذاشته متوجّه قيتول امير سيورغان و امير ياغى باستى ( 3 ) شد و تقرير كرد كه ملك اشرف نوكران را جيبه « 2 » پوشانيده است و برسر شما مىآيد . ايشان متوهّم شدند و در حال نوكران را مسلّح گردانيده ( 4 ) و سوار شدند و فتنه و غوغايى در ميان مردم افتاد و تا روز برسر اسب بودند و در نيمشب خبر به ملك اشرف رسانيدند و در خفيه ( 5 ) با او بگفتند كه امير ياغى باستى و امير سيورغان با ( 6 ) مجموع نوكران جيبا پوشيدهاند و سوار شده او نيز لشكر خود را مرتّب كرده سوار گشت ( 7 ) و تا روز از طرفين منتظر بودند . چون روز شد ملك اشرف پيش ايشان ( 8 ) فرستاد كه ما هنوز مملكتى نگرفتهايم و امرى كه سبب مخالفت باشد ميان ما واقع نگشته [ 33 - آ ] اين فتنه از چه خاست ( 9 ) ؟ ايشان گفتند كه خواجه عماد الدّين سراوى آمد و چنين تقرير كرد . امير ملك اشرف سوگند غلاظ و شداد ياد كرد كه از اين معنى خبر ندارم و در خاطر نگذرانيدهام و اگر شما مىخواهيد كه ميان ما موافقت باشد سر عماد الدّين سراوى را پيش من فرستيد . ايشان عماد الدّين سراوى را به نوكر ملك اشرف سپردند ، چون پيش او آوردند قتلغ شيخ نام نوكرى داشت بفرمود تا گردن او بزد و امرا با يكديگر متّفق شدند و عزم تبريز كردند . چون به تبريز رسيدند اهالى تبريز سيورغان و ياغى باستى را بزرگتر مىديدند و هركس را كه مهمّى بود به در خانهء ايشان مىرفت ( 10 ) و كس پيرامون خانهء ملك اشرف نمىگشت ، و او از اين معنى منفعل و متوهّم مىبود ، پيش امرا فرستاد كه مغول را در شهر نشستن قاعده نيست و خلاف قواعد چنگيزخانى است ، مصلحت در آن است كه در دامن كوه سهند علفخوارهاى نيكوست ؛ آنجا رويم . ايشان نيز صلاح ديدند فامّا تعلّلى مىكردند . او متوهّم شد . امير ملك اشرف
هامش
( 1 ) - ت : گشت .
( 2 ) - ت : متبحانه .
( 3 ) - م و ل : « و امير ياغى باستى » ندارد .
( 4 ) - م و ل : گردانيدند .
( 5 ) - ت : خيمه .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - م و ل : شدند .
( 8 ) - م و ل : او .
( 9 ) - ل و ت : خواست .
( 10 ) - م و ل : مىرفتند .
( 1 ) منتبجانه : ظاهرا به معناى تخيلى از روى نشأة بنگ ، يعنى تخيلى واهى و نسنجيده ، مطلع ، ص 192 ، ذيل جامع التواريخ ، ص 175 .
( 2 ) جيبه : زره ( لغتنامه ) .