خصيه خفه كردند و مولانا جمال الدّين سلمان ساوجى « 1 » كه در آن ايّام مدّاح امير شيخ حسن بزرگ بود اين قطعه در بيان اين حال به نظم آورده است مثبت شد :
ز هجرت نبوى رفته هفصد و چل و چار * در آخر رجب افتاد اتّفاق حسن
زنى چگونه زنى خيرِ خيِرات حسان * به زور بازوى خود خُصْيتين شيخ حسن
گرفته محكم و مىداشت تا بمرد و برفت * زهى خجسته زن خايهدار مردافكن
و سرّ اين سخن كه ارباب درايت و اصحاب تجربه گفتهاند بر كمال عيار زر به عون و انصاف آتش وقوف توان يافت و ستور را در احتمال بار گران و راه دراز به قوّت دليل توان گرفت و مرد را در دادوستد به امانت توان شناخت و هرگز علم به ( 1 ) احوال زنان و كيفيّت بدعهدى و نابكارى و بىوفايى ( 2 ) ايشان محيط نگردد ( 3 ) ، آشكارا گشت . فى الجمله ، شب خاتون اين حركت كرد و على الصّباح از وهم بگريختند و عزّت ملك جامهء كهنه پوشيده به حمام در رفت و هركس كه از اين قضيّه خبر داشت به طرفى متفرّق گشت دو شبانهروز اين صورت مخفى بماند و از بيم هيبت و شوكت و سياست شيخ حسن ديّار را در آن خانه كه او افتاده مرده بود رفتن زهره نبود ، تا روز سيّم اين واقعه ظاهر گشت اتباع شيخ حسن بجوشيدند و آن خاتون ( 4 ) را با آن قاتلان به دست آوردند و به زارى زار بكشتند و اعضا و اجزاى خاتون را به سر كارد مىبريدند و مىخوردند « 2 » .
حكايتى غريب نقل مىكنند كه در آن روز كه شبش را آن واقعه حادث خواهد ( 5 )
هامش
( 1 ) - ل : ندارد ، ت : بهانه .
( 2 ) - ت : ندارد .
( 3 ) - ل : نشود .
( 4 ) - م و ل : قحبهء نابكار .
( 5 ) - ل : خواهست .
( 1 ) سلمان ساوجى ( 709 - 778 ه . ق ) خواجه جمال الدّين سلمان بن خواجه علاء الدّين محمّد ساوجى متولّد و متوفى در ساوه ، ساكن ساوه و بغداد ، غياث الدّين محمّد ، وزير عهد ايلخانيان را در قصيدهء معروفش « بدايع الاسمار » مدّاحى كرده . وى از سال 740 ه . ق . وارد دربار سلطان حسن ايلكانى شد و مدّاحى وى و همسرش دلشاد خاتون و پسرش اويس را مىكرد . همراه ايشان به بغداد رفت و سمتى نظير ملك الشعرايى دربارش را داشت و بعد از مرگ سلطان حسن در دربار سلطان اويس خدمت كرد . از آثار اوست : ديوان اشعار ؛ مثنوى جمشيد و خورشيد ؛ مثنوى فراقنامه . تاريخ ادبيات ، صفا ج / 3 ، ص 1004 ، ذريعه ، ( 5 / 133 ، 9 / 462 ، 16 / 153 ) ، دهخدا ( س / 12018 - 1219 ) ، نفيسى ، تاريخ نظم و نثر در ايران ، كتابفروشى فروغى ، ج / 1 ، ص 202 ، ريحانة الادب ، ج / 2 ، ص 418 .
( 2 ) خوردن گوشت انسانى در تاريخ ايران داستان عجيب و شرمآورى دارد بعدها در عصر صفويّه رواج يافت .