ذكر محاربهء امير مسعود سربدار با ملك معزّ الدّين حسين و كشته شدن شيخ حسن جورى كه خليفهء شيخ خليفه بود ( 1 )
چون احوال امير وجيه الدّين مسعود و شيخ حسن جورى در سبزوار و نيشابور به غلبه و قوّت و جمعيّت سپاه و كثرت اجناد و توفّر اسلحه و اتّفاق قوم انتظام يافت داعيهء تسخير تمامت خراسان در خاطرشان متمكّن گشت خواستند كه هرات را مسخّر گردانند .
لشكرى باران مدد و سپاهى طوفان عدد كه از شكوه ايشان ولوله در بحر و زلزله در كوه افكنده شود ( 2 ) جمع گردانيده با قرب ده هزار مرد شمشيرزن .
شعر
هريكى را خنجرى چون شعلهء آتش به دست * هريكى بر بارهئى چون سدّ اسكندر سوار « 1 »
متوجّه جانب هرات شد و ملك معزّ الدّين حسين از آن حال آگاه گشته به استجماع اجناد و تهيّهء اسباب حرب و عناد اهتمام تمام ( 3 ) نموده لشكرى خونخوار چون تلاطم بحر زخّار « 2 » ازغور و خيسار و بلوچ و خلج و نكودرى و سنجرى از دور و نزديك و ترك و تازيك جمع آورد به كثرت و غلبهئى كه از ازدحام ايشان در فضاى هوا مرغ را مجال پرواز نماند و در مداخل و مشارب زمين [ 31 - آ ] وحوش و سباع را وجوه مضارب و مهارب متعذّر شد از دار الملك هرات بر صوب نيشابور روان گشت و از آن طرف امير وجيه الدّين مسعود و شيخ حسن به حول و قوّت خويش اعتماد نمود ( 4 ) به غلبهء اتباع و كثرت جيوش مغرور بودند چون برق خاطف « 3 » و ريح عاصف « 4 » سهول و ضراب و
هامش
( 1 ) - ت : « و ظفر ملك حسن » .
( 2 ) - ت : افتد .
( 3 ) - م و ت : ندارد .
( 4 ) - م : نموده .
( 1 ) اين مصرع را مطلع ندارد . ص 185 .
( 2 ) بحر زخّار : درياى مالامال ( دهخدا ) .
( 3 ) خاطف : برقى كه چشم را خيره مىكند ( لغتنامه ) .
( 4 ) ريح عاصف : باد سخت ( آنندراج ) .