سپاهى تمام از خراسان متوجّه عراق شد و در خفيه سفرا به امير سيورغان فرستاد و او را با خود متّفق گردانيد و از اين معنى غافل و ذاهل ( 1 ) « 1 » كه :
شعر
سعادت به بخشايش داور است * نه در چنگ بازوى زورآور است
چو دولت نبخشد سپهر بلند * نيايد به مردانگى در كمند
امير ملك اشرف از فرط شوكت و غايت دلاورى از اجتماع بر ظفر متيقّن ( 2 ) شد با لشكرى تمام از پيش برادرش امير شيخ حسن كوچك به نشاطى وافر ، متوجّه عراق عجم گشته :
شعر
كه هنگام نخجير كردن پلنگ * شود شادمانتر ز انبوه زنگ « 2 »
به جنگ امير شيخ على و خراسانيان ( 3 ) مبادرت نمود و در حدود ابهر به هم رسيدند و صف كشيدند ، جنگى عظيم واقع شد . اميرزادهء رى ، ملك بن ايسن قتلغ در آن حرب مردى تمام نمود ، دلاوران سپاه سلسلهء اتّفاق آن گروه را به زخم تيغ آتشبار از هم فرو گشودند . از دلاورى عراقيان لشكر خراسان منهزم شدند و ( 4 ) هراسان گشته ( 5 ) ؛ روى برگردانيده ( 6 ) خجل و منفعل معاودت نمودند و در مازندران به لشكر پادشاه طغا تيمور خان ملحق شد [ ند ] ، و در آن ايّام امير مسعود سربدار و شيخ حسن جورى به قوّت شده بودند . امير شيخ على گاون كه از عراق منهزم بازگشته بود [ 26 - ب ] لشكرهاى ديگر جمع كرده به آن ضمّ ساخت و به دفع سربداران با لشكرى تمام از مازندران متوجّه خراسان شد و غرورى داشت كه البتّه مىزنم ( 7 ) .
هامش
( 1 ) - ت : ندارد .
( 2 ) - م و ل : منغتن ؟
( 3 ) - م : خراسان .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : شدند .
( 6 ) - ل : برگردانيدند .
( 7 ) - ت : « كه اينها را خود » .
( 1 ) ذاهل : غافل ، بىپروا ( لغتنامه ) .
( 2 ) اين بيت در مطلع نيست ، ص 172 .