يمانى يكى تيغ زهراب جوش * حمايل فروهشته از طرف دوش
عِنان تكاور به دولت سپرد * نمود آن قوى دست را دستبرد « 1 »
از حمله آتش صاعقه بر آن طايفه باريد و چون صرصر كوهكن دوّار ، خرمن حيات ايشان برآورد ، سنان چون غمزهء خوبان فتنهانگيز و تيغ چون مژهء عاشقان خونريز .
شعر
درياى مصاف گشت جوشان * گشتند مبارزان خروشان
شمشير ز خون چو جام در دست * مىكرد به جرعه خاك را مست « 2 »
آخر الامر چون از نسيم فتح و پيروزى و طالع مبارك مبارزى قامت رايات ظفر پيكر مبارزى تمايل پذيرفت و مشّاطهء نصرت زلف مشكين پرچم را شانه زدن گرفت ، مخالفان دولت را از نكباء پرنكبت گرد ادبار بر چهره ظاهر شد ، تومن كه قافله سالار آن مجانين و پيشاهنگ آن مخاذيل بود از آب [ 23 - ب ] خنجر گيتىستان به آتش دوزخ رفت و تندباد اقبال كوهگذار .
شعر
ز اقبال آن خسرو پيلتن * چو پيلى فكندش در آن انجمن
بعضى كشته و قومى جسته و جوقى « 3 » خسته و فوجى بسته گرفتار گشتند ( 1 ) و چون خاطر خطير از رفع آن ( 2 ) مهمّ فارغ شد روى به مستقرّ كامكارى و مهبط شهريارى آورده سرهاى بىمفرد دشمنان را با اسيران به حضرت اردو ارسال فرمود و رؤوس سرداران را با بنديان روانهء مستقرّ سرير سلطنت گردانيد ؛ از آنجا مكتوبات مشتمل بر انواع نوازش و مقرون به صنوف عاطفت به ازاى آن كرامت افتاد و امثلهء شريفه مشحون به لطايف تربيت و رأفت به اصدار پيوست . بعد از اين مادّهء نزاع نكودريان به امير مبارز الدّين محمّد استمرار يافت و قاعدهء مخالفت استقرار پذيرفت ، هرچندگاه جمعى ( 3 ) كثير از
هامش
( 1 ) - م و ل : شدند .
( 2 ) - م و ل : اين .
( 3 ) - ت : جمع .
( 1 ) اين بيت در مطلع نيست . ص 163 .
( 2 ) اين بيت در مطلع نيست . ص 164 .
( 3 ) جوقى : گروهى ( لغتنامه ) .