تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
متابعت هوا به قبايل و عشاير سرايت كرد و لاحقّهء آن خيال نفسانى به كار جمعى از اكابر و اصاغر عايد شد ؛ ( 1 ) و بدين سبب آن بزرگان از خان‌ومان برافتادند . بعد از آنكه خبر اين واقعه به اردو رسيد سبب ازدياد تربيت پادشاه در حقّ امير مبارز الدّين شد ، و در خلال اين احوال جمعى نكودريان از طاعت پادشاه بيرون آمده و از مطاوعت حاكم روى پيچيده دست به فساد برآورده بودند و شرر و شرّ در هرديار متطاير ( 2 ) گردانيده از خراسان به جانب فارس به راه بيابان حركت نمودند مردى و مردافكنى و طريق مستقيم بر وارد و صادر فروبستند و راه راست بر مسافر و تجّار فروگرفتند :
به دزدى و سالوسى و رهزنى * نمودند مردى و مردافكنى
فى الجمله ، راهها چنان دربند آمد كه نسيم ( 3 ) صبا راه آمد و شد نداشت . امير مبارز الدّين چون از اين‌حال آگاهى يافت تيغ صرامت « 1 » را به دفع آن ( 4 ) معضله از نيام برآورد و باره شهامت را جهت استكفاء آن مهمّ در زين كشيد . اوّل مصافى كه امير مبارز الدّين را با اين مخاذيل « 2 » كه . . . از افعال بديشان به تحرير پيوست اتّفاق افتاد آن بود كه از امراى آن طايفه نوروز نام كه سرآمد ميدان شجاعت و فتنه‌انگيزى و مشار اليه معمار صرامت و خونريزى بود با مردانى كه هريك را رستمى دعوى بود ( 5 ) و داعيهء خانه كنى افراسياب در ضمير جاىگير شده به سر راه برآمدند ( 6 ) به سر راه يزد آمدند ( 7 ) و اين حال در شهور سنهء ثمان عشر و سبعمايه بود كه سنّ امير مبارز الدّين محمّد بن مظفّر ( 8 ) در آن ايّام به هژده رسيده بود . به دفع شرّ آن ملاعين عزيمت فرمود ، در راه مهريجرد ( 9 ) « 3 » به موضعى كه آن را حوض عبد الملك گويند تلاقى فريقين افتاد در حال خاك معركه غبار چهرهء ماه شد و زمين آوردگاه خاشهء ديدهء خورشيد گشت ؛ و در اثناء گيرودار اسب امير مبارز الدّين از زخم تير بيفتاد از توفيق
هامش
( 1 ) - ل : از « و لا حقه . . . » تا اينجا ندارد . ( 2 ) - ت : متظاهر . ( 3 ) - م و ت : ندارد . ( 4 ) - ل : اين . ( 5 ) - ت : « در دماغ جاى گرفته بود » . ( 6 ) - ل : از « و داعيه . . . » تا اينجا ندارد . ( 7 ) - ت : « به سر راه يزد آمدند » ندارد . ( 8 ) - م و ت : ندارد . ( 9 ) - ت : ندارد .
( 1 ) صرامت : دلاورى و چالاكى ( لغتنامه ) . ( 2 ) مخاذيل : ج مخذول : فرومايه ( لغتنامه ) . ( 3 ) مهريجرد همان مهرجرد ( مهرگرد ) كنونى است .