روزگار بودند ، پيش اتابك قطب الدّين يوسف شاه بن علاء الدّوله مكانت عليا يافتند ، امّا همّت عالى مظفّرى برايشان تفوّقى مىجست ( 1 ) در زمانى كه جمعى حراميان از ولايت فارس به جانب يزد آمده بودند و دست به نهب و تاراج اطراف ممالك دراز كرده و به كوه نويان كه در صحراى قهستان يزد واقع است متحصّن شده ، و آن كوه از ديرباز معقل منيع اكاسرهء ايران و ملجأ رفيع ملوك جهان بوده است ، اتابك يوسف شاه شرف الدّين مظفّر را به جهت قلع و قمع آن ملاعين نامزد فرمود . چون بدان جماعت رسيد آتش محاربت برافروخت و اسباب جدال در حركت آورد . حراميان در صدمهء نخست پشت به هزيمت داده روى به كوه نهادند و بدان قلعهء حصن و حصين ( 2 ) شاهق كه « 1 » :
شعر [ 21 - ب ]
از بلنديش فرق نتوان كرد * آتش ديدهبان ز جرم زحل « 2 »
متحصّن شد امير مظفّر از بارهء جهان نورد پياده شد و از پى آن طايفه به معارج هضبات « 3 » ترقّى نمود و به مصاعد آن ذروه مستعلى شد ، چند كس را به وسيلت تيغ آبدار به آتش دوزخ فرستاد و به شعلهء سنان خرمن حيات ايشان به باد داده سرها از كوه برخاك راه انداخت و باقى امان جان از هزيمت طلبيدند و استنشاق حيات از فرار جست و اين قضيّه مبدأ تباشير صبح اقبال و مظهر لمعان هلال جلال آن ( 3 ) دودمان بود و چون اتابك يوسف شاه به واسطهء نادرهئى كه در قتل يسودر ( 4 ) و برادر او كه ايلچيان ارغون خان بودند از او صادر شده بود مجال توقّف در يزد نداشت عزيمت به سجستان مصمّم ( 5 ) گردانيد . ( 6 ) امير مظفّر عزيمت اردوى ارغون خان كرد و در راه با امير محمّد جوشى كه از امراى عظام به رتبت تقدّم امتياز داشت ملاقات افتاد .
امير محمّد از جلادت و مردانگى او شنيده بود و در شكل و شمايل او آثار شجاعت و فرزانگى مشاهده نمود و او را همراه خود گردانيد در پايتخت سلطنت
هامش
( 1 ) - ت : مىبست .
( 2 ) - ت : « حصن و حصين » ندارد .
( 3 ) - م و ل : اين .
( 4 ) - ت : سودر .
( 5 ) - م و ل : « مصمّم » ندارد .
( 6 ) - م و ل : كرد .
( 1 ) شاهق : بلند و مرتفع . ( لغتنامه ) .
( 2 ) اين بيت در مطلع نيست ، ص 158 .
( 3 ) هضبات : پشته ، كوه بلند ( آنندراج ) .