ذكر جماعت سربداران و ابتداى حكومت و دولت ايشان و جماعت شيخيان جوريه « 1 »
مبدأ تباشير صبح اقبال و مظهر لمعان هلال جلال طايفهء سربداريّه و شيخ و مقتداى ايشان از نقشبندان طراز آثار و ناظمان جواهر اخبار چنين استماع افتاده است كه در ممالك مازندران درويشى پاكيزه روزگار بود شيخ خليفه نام ؛ در ابتداى حال ( 1 ) به طالب علمى مشغول بودى كلام اللّه حفظ كرده ( 2 ) و قرآن درست خواندى و علم فراست ( 3 ) دانستى ، بعد از چندگاه كه ( 4 ) به طالب علمى گذرانيده بود ترك تحصيل كرد و مريد شيخ بالو زاهد شد و مدّتى پيش او به ارادت ملازمتى مىكرد ؛ آخر الامر اعتقادش در حقّ شيخ نقصانى يافت از مازندران به سمنان رفت و در آن تاريخ خواجه علاء الدولهء سمنانى شيخ و مقتداى آن زمان بود پيش شيخ رفت شيخ از او پرسيد كه چه مذهب دارى ؟ او در جواب گفت : آنچه من مىجويم از اين ( 5 ) مذاهب اعلى است ، خاطرش طريقه و روش شيخ علاء الدوله قبول نكرد . از آنجا متوجّه خراسان گشت و در بحرآباد پيش شيخ الاسلام خواجه غياث الحقّ و الدّين هبة اللّه الحموى - قدّس سرّه العزيز ( 6 ) - رفت . آنجا نيز مراد و مقصود او حاصل نشد . به سبزوار رفت و در مسجدى ساكن گشت . اكثر اوقات به تلاوت كلام ملك علّام ( 7 ) مشغول بودى و قرآن به آواز بلند خوش خواندى مردم بسيار پيش او تردّد مىكردند و مريدان پيدا شدند ؛ جماعتى از فقها او را از نشستن در مسجد منع مىكردند و او به سخن ايشان التفات نمىنمود ( 8 ) آن جماعت فتوا كردند بدين صورت كه شخصى در مسجدى ساكن گشته است و در آن مسجد حدث مىكند و او را از اين معنى منع مىكنند منزجّر نمىشود و اصرار مىنمايد ، اينچنين كس واجب القتل باشد يا نى ؟ اكثرى از فقها جواب نبشتند كه اين نامشروع است و چون بر نامشروع اصرار نمايد و به نصيحت منزجر نشود بكشند . آن فتوا را با عرضه داشتى پيش سلطان سعيد
هامش
( 1 ) - ت : سال .
( 2 ) - ت : كرد .
( 3 ) - ت : « علم فراست » ندارد .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - ت : اللّه .
( 8 ) - ت : نمىكرد .
( 1 ) در رابطه با سربداران و قيام آنها مآخذ اصلى همين كتاب است . در مطلع صص 134 - 154 اين مطالب عينا آورده شده است .