ذكر ابتداى خروج سربداران « 1 »
در خلال اين احوال در قريهء باشتين از اعمال بيهق ( 1 ) كه اكثر اهالى آن قريه مريد شيخ حسن گشته بودند ، امير عبد الرّزّاق را كه از اكابر آن نواحى بود با عاملى كه رييس آن ده بود نزاعى افتاد و رييس كشته شد و امير عبد الرّزّاق به فرط تهوّر و فتنهانگيزى ممتاز بود و به وفور تهتّك و خونريزى مستثنى ، از كشتن رييس خايف گشت ( 2 ) ، با اصحاب خود مشورت نمود گفتند : حالا اختيارى نماند و ما را به خون رييس بازخواست خواهند كرد ؛ صلاح نيست كه اختيار خود را از دست دهيم و مردم آن نواحى به جلادت و مردانگى و شجاعت و فرزانگى ضرب المثلاند . جمعى از جوانان و بهادران كه هريك را خيال رستمى در دماغ جاى گرفته بود و داعيهء خانه كنى افراسياب در ضمير جاىگير شده برخودگرد كرد و ايشان او را به سردارى قبول كردند و اين حال در دوازدهم شعبان سنهء سبع و ثلاثين و سبعمايه بود .
مدّعى ايشان ( 3 ) آنكه جمعى ( 4 ) مسلّط شدهاند ظلم بسيار مىكنند اگر ما را حقّ - تبارك ( 5 ) و تعالى - توفيق بخشد رفع ظلم و دفع ظالمان كنيم و الّا سرخود را بردار اختيار داريم و تحمّل جور و ستم نداريم . چون اين اتّفاق نمودند ايشان خود را بدين نام خواندند و سربدارى پيدا شد پاى از جادّهء مطاوعت بيرون نهادند و دست به اطراف مملكت ( 6 ) دراز كرده و به اعلان كلمهء عصيان جرأت ( 7 ) نموده با غلبهء تمام ( 8 ) متوجّه سبزوار گشتند و سبزوار را بگرفتند ( 9 ) .
بدين سبب در اكثر خراسان فتنهها برخاست و خلايق خود چنان محبّ فتناند كه انگور حوادث هنوز غوره است كه به خيال شراب آن عربدههاى مستانه بنياد نهند ( 10 ) .
چون امير جمال الدّين ( 11 ) عبد الرّزّاق در سبزوار متمكّن شد خواست كه دختر
هامش
( 1 ) - ت : سبزوار .
( 2 ) - م و ل : بود .
( 3 ) - ت : « ايشان يكى » .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : سبحانه .
( 6 ) - ت : ممالك .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - م و ت : ندارد .
( 9 ) - م و ت : بگرفت .
( 10 ) - ت : نهادند .
( 11 ) - ت : جلال الدّين .
( 1 ) براى اطلاع بيشتر از علّت قيام سربداران ر . ك : حبيب السير ، ج / 3 ، صص 239 - 242 . آژند ، يعقوب :
قيام شيعى سربداران ، تهران ، گستره ، چاپ اوّل ، 1363 .