ابو سعيد بهادر خان ( 1 ) بر اجلاس او راضى نمىشد ؛ امير غياث الدّين محمّد رشيد او را نصيحت بسيار كرد و گفت : پسرت سلطان ابو سعيد مرا گفته است كه بعد از من سلطنت به دو مىرسد و به نصايح و مواعظ او را به سر رضا آورد ( 2 ) . حاجى خاتون در جواب گفت كه چون سلطان ابو سعيد نماند سلطنت ( 3 ) به هركه خواهيد بدهيد الّا ، چوپانيان . چون ارپا خان به سلطنت مقرّر شد ، كلاه مرصّع كه تاج ابو سعيدى بود بر سرش نهادند . امرا و ملوك جوزاوار كمر خدمت بسته و او خورشيدوار بر سرير خسروى نشسته .
شعر
پرى چهرگان پيش خسرو به پاى ( 4 ) * سر زلفشان بر سمن مشكساى
آن روز تا شب به سرور و حبور « 1 » و كار جشن و سور ( 5 ) به سر بردند و روز ديگر به هنگام آنكه :
بيت
ابروى حَبَش به چين درآمد * كايينهء چين ز چين برآمد
پادشاه روى به اركان دولت آورد و گفت : مرا چون ديگر پادشاهان تجمّل و تنعّم درخورد نيست و از كمر زرّين و كلاه مرصّع مرا تسمهء ميان بند و از نمد روسى كلاهى كافى است بعد از اين بر من خواب و خور حرام است از لشكر متابعت و مطاوعت و از من موافقت و مظاهرت و حقيقت شيوهء جهاندارى و سلطنت قبائى بود بر قدّ شهامت و جلادت او راست آمده به روز جمعه به مسجد جامع در رفت و آن روز ديگر ( 6 ) ذكر سلطنت به القاب او معزّ الدنيا و الدّين بخواندند بعد از آن صندوق سلطان ابو سعيد را - رحمة اللّه عليه - به مرقد و مشهدى كه در حوالى سلطانيّه در حال حيات خود بنياد نهاده بود كه آن موضع را شروياز خوانند با خواصّ حضرت روان گردانيد و مراسم تعزيت را اقامت نمود و روان او را صدقات فرستاد و آش معهود بداد مناصب چنانچه بود برقرار مسلّم داشت و هيچ تغيير نكرد .
هامش
( 1 ) - ت : ندارد .
( 2 ) - ت : برد .
( 3 ) - ل و ت : ندارد .
( 4 ) - ت : نياى .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 6 ) - م و ل : ندارد .
( 1 ) حبور : شادى ( لغتنامه ) .