تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 13

مساهمون:

ص١٣
آنچه به ترتيب جنگ و لشكركشى و جهانگيرى تعلّق داشت از تكثّر ( 1 ) شوكت اعادى و رفع درجهء موالى و انواع حيل و تدبير كه اگر [ 3 - آ ] اسكندر با وجود چندان طلسمات و حلّ مشكلات كه بدان جامع ( 2 ) بوده و مولع « 1 » گشته ( 3 ) در روزگار او بودى از حيلت و ذكاء ( 4 ) او تعليم گرفتى و در طلسمات حصن‌گشايى هيچ طلسمى بهتر از انقياد و اذعان او نيافتى ( 5 ) و دليلى از اين واضح‌تر تواند بود كه يك نفس تنها با قلّت عدد خروج كرد و از سرحدّ چين تا اقصاى شام ( 6 ) و اقاصى هند تا درياى فرنگ با چندان پادشاهان با فرهنگ و دشمنان با آلت و شوكت و مخالفان با عدد و عدد و قوّت كه هريك فغفور عهد و كسرى زمان ( 7 ) بودند چگونه مقهور و مسخّر گردانيد و آن‌كس كه به مقابلت و مقاتلت ( 8 ) تلقّى كرد او را به انواع بلا ( 9 ) با اتباع و اولاد و اشياع « 2 » و اجناد « 3 » و نواحى و بلاد ، نيست گردانيد . و آنكه از راه حسن اخلاص و صفاى عقيدت روى به بارگاه سپهر رفعت نهاد و در زمرهء خول و خدم و سلك عبيد و حشم داخل و منتظم شد از بطش و سياست امان يافت . جبين جبابرهء دهر و قهارين عصر بر آستان متابعت و زمين مشايعت فرسوده گشت و رقاب سروران گيتى و گردنكشان آفاق در طوق طاعت و حلقهء ( 10 ) خدمت ( 11 ) عبوديّت او را با بخت بيدار حلم و وقار بازداشت و با دولت روزافزون مزيّت ( 12 ) عقل رهنمون به آراى جهان آراى او آفتاب را عالم‌آرايى نبود و با وجود حلم او كوه را توانايى نه . قياصرهء روم اگر به شرف ادراك خدمتش مستسعد « 4 » مىگشتند از تربيت او ترتيب ( 13 ) جهاندارى مىآموختند و اكاسرهء فرس و جبابرهء عرب اسباب جهانگشايى از رأى و عزمات او مىاندوختند . مجموع حكايات چنگيزخانى كه بطون مصنّفات دفاتر افاضل به
هامش
( 1 ) - ل و ت : تكسر . ( 2 ) - ت : « جامع » ندارد . ( 3 ) - ت : « بوده است » . ( 4 ) - م : « حيلت و ذكاء » ندارد . ( 5 ) - م و ل : « و در طلسمات . . . » تا اينجا ندارد . ( 6 ) - ت : روم . ( 7 ) - ت : وقت . ( 8 ) - ت « و مقاتلت » ندارد . ( 9 ) - م : « به انواع بلا » ندارد . ( 10 ) - ت : ندارد . ( 11 ) - م : ندارد . ( 12 ) - ت : مرتب . ( 13 ) - ت : ندارد .
( 1 ) مولع : آرزومند و مشتاق ( ناظم ) . ( 2 ) اشياع : ج شيعه : اتباع و انصار ، پيروان و ياران ( لغتنامه ) . ( 3 ) اجناد : ج جند : لشكرها ، عساكر ( لغتنامه ) . ( 4 ) مستسعد : بهره‌مند ، كامران ( دهخدا ) .