لونش به شقرت مايل بود و رويش به روى شير مشابهت داشت . يك چشم سياه كه پيوسته به بالا نگاه كردى و يك چشم ازرق [ 31 الف ] كه همواره به زير نظر مىكرد ، و دندانهايش رقيق بود و شجاعت و جرأت عظيم داشت .
بعد از ارتحال اسكندر شخصى از تلامذهء ارسطو بر پاى خاسته « 1 » فصلى در تمجيد و تحميد بارى سبحانه و تعالى بيان كرده گفت اى فصيح بىنظير ! و اى سخنگوى شيرين ، و اى زبانآور مليح ! چه چيز ترا چنين اخرس و الكن و ابكم نمود . به آن وسعت ميدان بيان و حكمت چون صيد غافل در اين دام چگونه افتادى ؟ پس به موجب وصيت يك دست سكندر را از جنازه بيرون گذاشته بر دوش به روم رسانيدند .
مادرش وصيتنامه برخواند . نوشته بود كه چون نامهء من به تو رسد از اهالى روم جمعى را كه مصيبتى به ايشان رسيده باشد طلب داشته بر سفرهء تعزيت دعوت كنى . مادر سكندر خلايق را دعوت كرد . احدى حاضر نشد . چرا كه هر يك گفتند ما چندين مصايب دريافتهايم . مادرش قصد سكندر را دريافته از جزع خاموش « 2 » گرديد .
صاحب عجايب المخلوقات گويد كه نوبتى سكندر درخواست كه عرض بحر محيط را طى نموده بداند كه بيرون محيط چيست . جمعى حكما را با خود در سفاين جاى داده مانند نسيم سبكخيز بر سطح محيط روانه گشته شش ماه برفتند و آب و آذوقهء شش ماهه تلف گرديد . عرض نمودند كه يك ساله آذوقه برداشتهايم و شش ماهه صرف شده . به قدر مراجعت باقى است . در اين صورت از اين مقام معاودت بايد نمود . سكندر ناچار به مراجعت فرمان داد .
مقارن حال سفينهاى عظيم مشحون به وجود جمعى كثير نمودار گشت .
سكندر فرمود تا طوعا او كرها دو سه نفر از ايشان گرفته نزد وى آوردند . احدى زبان ايشان را نمىفهميد . حكما گفتند صلاح در آن است كه اينها را همراه آورده زنان به عقد ايشان درآورند تا فرزندان متولد گردند و ادراك اصطلاح پدر و مادر نموده آنگاه آنچه از ايشان سؤال فرمايند اولاد بيان توانند نمود . پس از مراجعت به ساحل چند نفر از نسوان را معقودهء ايشان ساخته رفته رفته اولاد به هم رسانيدند .
سكندر فرمود تا فرزندان از پدران استفسار نمودند كه ماوراى محيط چيست
هامش
( 1 ) . اصل : خواسته .
( 2 ) . اصل : خواموش .