در تاريخ معجم مسطور است كه چون رايات دولت اسكندر اعتلا يافت كارها را به راى و رويّت ارسطو مفوّض داشت . نوبتى در فتح بلاد فارس حكيم از ظلال چتر همايون فال بنا بر عارضه [ اى ] تخلّف جسته بود . اسكندر به وى نامه نوشت كه چون [ به فرّ ] ايزدى فارس ضميمهء ممالك شد با ملك زادگان اين ملك چگونه بايدم سلوك نمود ؟ حكيم در جواب نوشت كه نامهء ترا خواندم به مقتضاى نفس رعنا در هدم اساس حيات برايا نتوان كوشيد و اگر چنين نمايى حق - سبحانه تعالى - شخصى را بر تو گمارد تا به پادافره آن با تو همين عمل نمايد . بايد كه هر يك از ايشان را در اطراف عالم ملك و امارت دهى تا از دغدغهء ايشان فارغ گردى و ذكر جميل تو بر بياض صبح صادق با خانهء عطارد مرقوم گردد .
گويند اسكندر همواره صحبت نسوان را كاره مىبود . اعيان سلطنت عرض نمودند كه پادشاه را جهت بقاى نسل به دختران ماه پيكر ميل بايد كرد . گفت سلاطين اساطين بارگاه جبروت اندر شب باشد كه به هواى نفس با زنان تملق نمايند . نام نيكو مرا از فرزند بهتر است .
گويند زيتون « 1 » شاعر ، نوبتى قطعهاى گفته هزار مثقال طلا از وى استدعا نمود .
اسكندر گفت پانصد مثقال به وى دهند زيرا كه از قدر او زياده است . زيتون گفت اگر از قدر من زياده است از قدر تو كم است . سكندر بخنديد و هزار مثقال در وجه او مقرر نمود .
روزى شخصى در لباس حقير به نزد وى آمده مدحى نيكو بگفت . اسكندر فرمود كه مآرب تو به اسعاف مبذول است . اما چنان كه باطن را آراستهاى ظاهر را نيز به لباس آرايش دهى چه شود ؟ گفت آرايش باطن در دست من است ، آرايش [ 30 الف ] ظاهر در دست پادشاه است . سكندر فرمود تا صلهء گرانمايه به وى دادند .
و از سخنان اوست كه : « لو علم الناس لذتى من العفوا لقربوا الى الجرائم » . و هم از سخنان اوست كه عاقل را به زيادت مكافات نيكى و عفو از بدى موجب خوشحالى و مسرّت است .
و هرگاه ارسطو در مجلس وى حاضر نبودى مرتكب مرافعهء قضايا نگرديدى .
هامش
( 1 ) . كذا ، زينون يا زئنون يا زنون درست است .