چون اسكندر بر فعل بد آن دو مدبر مخدومكش آگاهى يافت هر دو را به دژخيم سپرده به صف سپاه دارا آمد . ديد كه شاه ايران بر خاك بوار افتاده از مركب فرود آمده سر دارا را بر كنار گرفت . دارا به گمان اينكه شخصى در تاج كيانى او طمع كرده گفت اين سر هرگز بىتاج نبوده ، لمحهاى توقف كن بعد از وفات تاج مر تراست .
اسكندر بگريست و گفت منم اسكندر برادر تو و كشندگان تو را گرفتهام . دارا وصايا به تقديم رسانيده دار دنيا را بدرود نموده . اسكندر و عظماى ايران چند روز تعزيت وى داشته دارا را غسل داده به جامههاى منسوج از سيم و زر به رسم كيان تكفين نمودند و به طريق ملوك عجم از هر جانب تابوت دههزار نفر با شمشيرهاى كشيده مىرفتند تا وى را در دخمه گذاشته آنگاه هر دو وزير حرام نمك را بر فراز دخمه از دار اعتبار نگونسار آويختند -
فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ
-
پادشاهى اسكندر شصت سال بود
بعد از ارتحال دارا ايران ضميمهء ملك اسكندرى شده اسكندر فرمانفرماى جهان شد و لشكر به هندوستان برده با فور هندى جنگ عظيم كرده بر وى غالب آمد . در حين مراجعت از هندوستان فيلقوس را مرض موت طارى گرديد . دست اسكندر گرفته به دست ارسطاطاليس سپرد . آنگاه وصاياى شريفه نموده درگذشت .
در وجه تسميهء اسكندر بعضى اختلاف نمودهاند . زمرهاى گويند چون دهان مادرش را به داروى [ 29 ب ] اسكندروس معالجه نمودند مسمّى به اسكندر شد ، و برخى گفتهاند اسكندر يعنى شديد البأس . و ارسطاطاليس يعنى فاضل كامل مشهور به معلم اول و فيلسوف اكبر است .
بالجمله چون سكندر جلوس نمود در حضور جمع برخاست « 1 » و گفت اى مردمان من يكى از امثال شمايم و مرا بر شما هيچگونه حكمى و تسلط « 2 » نيست .
هر كس را دانيد كه از من به شما مهربانتر است و توزيع غنايم در ميان شما نيكوتر مىكند بر خود امير سازيد . مردمان آواز برآوردند كه هرگز مباد كه ما بىوجود تو زندگانى خواهيم .
هامش
( 1 ) . اصل : برخواست .
( 2 ) . اصل : تسلطت .