بالجمله دين مجوس به سعى گشتاسب و اسفنديار در جهان شيوع يافت و عجم گويند زردشت روغنى در اندام اسفنديار ماليد كه سيف و سنان و آتش به وى آسيب نمىرسانيد . بعد از فتح روئين دژ اسفنديار از پدر طلب تاج و تخت نمود .
گشتاسب جاماسب را فرمود كه طالع مولود اسفنديار را با طالع وقت سنجيده ملاحظه نمايد كه ايام پادشاهى و اعوام عمر او چه مقدار است . جاماسب ملاحظهء هيلاج و سعود و نحوس نموده اسطرلاب از كف افكنده گفت كاش جاماسب را مادر نزادى تا مرگ اسفنديار نديدى . گشتاسب پرسيد كه چه واقع است ؟ گفت از عمر اسفنديار يك سال باقى است .
ورا هوش در زابلستان بود * نداند كس از پور دستان بود
گشتاسب گفت در اين صورت كه يك سال از عمر اسفنديار باقى است او را به زابلستان بايد فرستاد تا تاج و تخت به وى نبايد داد . آنگاه جاماسب را نزد اسفنديار فرستاده پيغام داد كه جهان را از بدانديش پرداختهاى مگر پور زال كه پادشاهى ما را خوار گرفته اطاعت نمىنمايد . چون رستم را مقيّد ساخته به درگاه آورى در تفويض تاج و تخت زياده معذرتى باقى نخواهد بود . چون جاماسب تبليغ رسالت نمود اسفنديار نزد پدر آمده سخنان معذرتآميز در ميان آورد ، چنانچه فردوسى گويد :
چه جويى نبرد يكى « 1 » مرد پير * كه كاوس خواندى ورا شير گير
همى خواندندش خداوند رخش * جهانگير شير اوژن تاجبخش
دريده جگرگاه ديو سپيد * ز شمشير او گم شده « 2 » راه شيد
ترا باشد « 3 » اين تاج و تخت شهان * مرا گوشه [ اى ] بس بود زين جهان
چون مبالغهء پدر به سر حدّ افراط رسيد اسفنديار با لشكر ستارهشمار روانه به زابلستان شده بهمن و پشوتن و نوش آذر و مهرنوش پسران خود را همراه برد .
گويند چون حرارت هوا در غايت اشتداد بود بهمن سپرى را بر سر نيزه كرده
هامش
( 1 ) . اصل : ز نزديكى .
( 2 ) . شاهنامه : شود .
( 3 ) . شاهنامه : باد .