مقدمهء سپاه فرمود و فى ما بين رزمهاى شديد وقوع يافته شاه مازندران هزيمت اختيار نموده از ديو سفيد مدد خواست .
ديو سفيد با يك صد هزار نره ديو به كومك آمده ارژنگ سالار را طليعهء لشكر نمود و صبحدمى بر لشكر ايران تاختن آورده چنان نمود كه چشمهاى شاه و سپاه به علم سحر نابينا شد و همگى را اسير و دستگير كرده به ارژنگ سالار سپرد [ 23 الف ] شاه كاوس شخصى را به سرعت نزد زال فرستاده مدد خواست . زال ، رستم را فرمود كه خواب و آسايش را بر خود حرام كرده كاوس را نجات بايد داد .
همان گردن شاه مازندران * همه مهره بشكن به گرز گران
ممان تا كه ارژنگ و ديو سفيد * به جان از تو يابند هرگز اميد
رستم قبول كرده از راه هفتخوان روانهء مازندران گشت و در اثناى راه شير و اژدها و جادو كشته مخاطر و مهالك بىشمار گذرانيد . تا نيم شبى شبيخون بر لشكر ارژنگ آورده وى را بكشت و ديو سفيد را در غار بىبن هلاك نموده جگرش را بر آتش نهاد تا از دود آن حشم شاه و سپاه به حالت اولى معاودت نمود و شاه مازندران را در جنگ گرفته به قتل آورد و دوستكام به ايران آمدند .
ديگر باره شاه كاوس به آوازهء جمال سوداوه دختر شاه هاماوران - كه اكنون يمن گويند - مفتون شده لشكر به ديار هاماوران برد . شاه هاماوران صرفه در جنگ نديده به مواصلت رضا داد و در خواب كاوس را گرفته محبوس نمود .
رستم به آنجا رفته با شاه هاماوران حرب كرده وى را بكشت و حرم و خزاين وى را متصرّف گشت . شاه كاوس چون از عشق سوداوه بىقرار بود وى را به شبستان برد . بعد از مدتى سوداوه تعلق خاطرى به سياوش بن كاوس به هم رسانيده اظهار محبت نمود . سياوش ابا نمود . سوداوه به توهّم آنكه سياوش هتك اين پرده خواهد كرد به قبض اين معنى به شاه كاوس گفت و چون در آن عهد مدّعى و مدّعى عليه بر آتش مىگذشتند ، بىگناه سالم از آتش مىگذشت و گنهكار مىسوخت .
سياوش به جهت برائت ذمهء خود به آتش رفته سالم و برىّ الساحه بيرون رفت و سوداوه از رفتن [ به ] آتش ابا كرد . كاوس از وفور محبت سوداوه هيچ نگفت .
سياوش از پدر رنجيده نزد افراسياب رفت .