گر در آن ماتم نبودى روى خاك از گريه تر * خسرو سيارگان مىكرد بر سر خاك راه
( 461 )
ز عزم بلخ نويسند عيش را مصحف تلخ * خهى مصيبت اندهفزاى شادى كاه
نعوذ بالله از آن دم كه اين [ و ] آن گويند * كه خان زده به در بلخ خيمه و خرگاه
( 222 )
ز بالاش گفتى كه در قعر چاه * فلك چشمه و چشم ماهى است ماه
( 383 )
چو بنمود شب جعد زلف سياه * ز انديشه خمّيده شد پشت ماه
( 335 )
ز نيزه ، نيستان شد آوردگاه * بپوشيد ديدار خورشيد و ماه
( 307 و 368 )
شبى تيره چون روى زنگى سياه * نه بهرام پيدا نه كيوان نه ماه
( 350 )
چو زنگىّ شب ديد روى سياه * در آيينهء عالم آراى ماه
( 348 )
شاها صبوح فتح و ظفر كن شراب خواه * نرد و نديم و مطرب و چنگ و رباب خواه
روزى كه رجم ديو كنى بر سپهر فتح * از تركش گهركش خود يك شهاب خواه
( 387 )
بس كه با خاك شد آميخته خون تا دم حشر * بجز از لاله از آن گل ندمد هيچ گياه
( 318 )
چو زنهار خواهند زنهار ده * كه زنهار دادن ز پيكار به
( 181 )
جهان چون بهشتى شد آراسته * پر از رنگ و بو و پر از خواسته
( 72 )
فرشته گر خورد آب بخارا * برآيد « رشته » از پاى فرشته
( 46 )
رويكشان دبّهء نم يافته * هر طرفى كنجك و خم يافته
( 219 )
كمان خم چو ابروى جانان شده * ز هر گوشه غارتگر جان شده
( 400 )