شه چو عادل بود ، ز قحط منال * عدل خسرو به از فراخى سال
( 109 )
ز بهر فتوحش همه ماه و سال * زحل ديده در شاخهء جدى فال
( 228 )
تا كه در مدت دوازده سال * كرد معمور كسرى آن به كمال
( 111 )
مقرر است هر آن چيز كان رسد به كمال * بود هر آينه آن را ز پى اميد زوال
( 328 )
هركه اينجا در اوفتد به وحل * كوته از عمر اوست دست اجل
( 450 )
از بلنديش باز نتوان يافت * آتش ديدهبان ز نور زحل
( 315 )
نبرد آزمايان آهنگسل * پر از خشم سرها پر از كينه دل
( 315 )
نور ضميرش آفاق روشن كند ز اشراق * ز آن رو نهند بر طاق اشراقيان « هياكل »
( 467 )
ز يك سو مطربان ناليده بر مل * ز يك سو بلبلان ناليده بر گل
( 419 )
نهنگ صبح چو بر كرد سر ز لجهء نيل * كشيد دست سحر خلعت پلنگ از پيل
( 426 )
چنان آسمان بر زمين شد بخيل * كه لب تر نكردند زرع و نخيل
( 443 )
متاع مشك ، شب تيره را رواج نماند * زمانه يافت به كافور صبحدم تبديل
( 426 )
در آن زمان كه بود بيم جان [ نه ] شگفت * به زير چادر ناهيد اگر خزد بهرام
( 281 )
لشكر عزم تو را آمد علم لا ينصرف * در مقام فتح از آنش شد ظفر قائم مقام
( 324 )
زن از زن چو در مشورت يافت كام * گرفت افعى از افعيى زهر وام
( 298 )