تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض الفردوس خانى ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
خداوند اين را ندانيم پس * همى رخش رستمش گويند و بس
( 68 )
همه از دين تهى و پر ز هوس * همه تاريك روى و شوم نفس
( 225 )
چو آسايش خويش خواهى و بس * نياسايد اندر ديار تو كس
( 169 )
بزد بر بر و سينهء اشكبوس * سپهر آن زمان دست او داد بوس
( 76 )
نحو خوان ، ليك در جهنم جاه * همچو قابوس وشمگير مباش
( 139 )
همى خواندندش خداوند رخش * جهانگير شير اوژن تاج‌بخش
( 80 )
صلهء شعرهاى همچو درش * بود در بار چارصد شترش
( 192 )
نيست سعدى و سراى و ايوانش * ذكر سعدى است در گلستانش
( 258 )
مزن لاف توكل ، از كلاغى كم نه [ اى ] كان را * توكل چون درست آيد برآيد از زمين نانش
( 445 )
اى ز رايت ملك و دين [ در ] نازش و در پرورش * اى شهنشاه فريدون فرّ اسكندر منش
با فلك گفتم كجا دانى پناهى آن چنانك * بخت افتاده شود در سايهء او منتعش
صبح صادق با لب خندان اشارت كرد و گفت * حضرت سلطان علاء الدين و الدنيا تكش
( 199 )
كوه قاقم ، زمين حواصل پوش * چرخ سنجاب بركشيد به دوش
( 205 )
چو سوفارش آمد به پهناى گوش * ز چرم گوزنان برآمد خروش
( 76 )
يك چند طريق رهروان گيرم پيش * وز ناز و نعم ياد نيارم كم و بيش
رياض الفردوس خانى ( فارسى ) — صفحة 503 | محمد ميرك بن مسعود حسينى منشى / ايرج افشار و فرشته صرافان