سيب گويى وداع ياران كرد * نيمهاى گونه سرخ و نيمى زرد
( 202 )
استاد به نوك تيشهء خاره شكن * آن كرد در آن سنگ كه فرهاد نكرد
( 28 )
سلطان تمر آن كه چرخ را دل خون كرد * وز خون عدو روى زمين گلگون كرد
در هشتم شعبان سوى عليين تاخت * فى الحال ز رضوان سر و پا بيرون كرد
( 328 )
فرو رفت و بر رفت روز نبرد * به ماهى نم خون و بر ماه گرد
( 151 )
اى شه كه به جامت مى صاف است نه درد * اعداى ترا ز غصه خون بايد خورد
گر خصم تو اى شاه بود رستم گرد * يك خر ز هزاراسپ نتواند برد
( 179 )
بوى پيراهن يوسف ز جهان گم شده بود * عاقبت سر ز گريبان تو بيرون آورد
( 294 )
بريد باد صبا دوشم آگهى آورد * كه روز محنت و غم رو به كوتهى آورد
( 380 )
دگر پنجه انديشهء جامه كرد * بدين اندرون سال پنجاه خورد
( 59 )
سخن به وصف رخش چون ز خاطرم سرزد * ز مطلع سخنم آفتاب سر بر زد
( 285 )
بيستون نالهء زارم چو شنيد از جا شد * كرد فرياد كه فرهاد دگر پيدا شد
( 403 )
ماتم سراى گشت سپهر چهارمين * روح القدس به تعزيت آفتاب شد
( 328 )
ماهى ز آسمان بزرگى فرو فتاد * برجى ز آسمان جلالت خراب شد
( 343 )
آن مصر مملكت كه تو ديدى خراب شد * و آن نيل مكرمت كه شنيدى سراب شد
گردون سر محمّد يحيى به باد داد * محنت قرين سنجر مالك رقاب شد
( 182 )
خود كيست قضا كز سخن او به در آيد * هر چيز كه او گفت چنين است چنان شد
( 308 )