سكندر خود شه ما را زد و خست * شه ما مملكت بگرفت و بنشست
( 339 )
تركيب پياله [ اى كه ] درهم پيوست * بشكستن آن روا نمىدارد مست
چندين سر و پاى نازنين از سر و دست * بر مهر كه پيوست [ و ] به كين كه شكست
( 223 )
به پيران چنين گفت كاين مرد كيست * ز گردان ايران ورا نام چيست
( 76 )
گر پرسدت كسى كه على را نظير هست * با وى بگو كه آب به بوى گلاب نيست
در حضرت خدا به جز از ختم انبيا * كس را مقام و منزلت بوتراب نيست
( 291 )
به جز خاك خوبان در اين دشت نيست * به جز خون شاهان در اين طشت نيست
( 73 )
بهتر از وى چو شهريارى نيست * گر اطاعت كنيم عارى نيست
( 130 )
سكندر كه بر عالمى حكم داشت * در آن دم كه مىرفت عالم گذاشت
( 88 )
شهريار عصر منصور آنكه او * در زمين جز تخم نيكويى نكشت
( 319 )
به رايى لشكرى را بشكند پشت * به شمشيرى يكى تا ده توان كشت
( 446 )
عيسى به رهى ديد يكى كشته فتاده * حيران شد و بگرفت به دندان سرانگشت
كى كشته كرا كشتى تا كشته شدى زار * تا باز چنان كشته شود آن كه ترا كشت
انگشت مكن رنجه به در كوفتن خلق * تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت
( 261 )
مردم آن جمله فرشته سرشت * خوشدل و خوشخوى [ چو ] اهل بهشت
( 26 )
جهانى چنين خوب و خرم سرشت * مسلم چرا شد بقا بر بهشت
( 457 )
خربزه گويى كه نه دهقانش كشت * بلكه برنجى است ز باغ بهشت
( 202 )