ز مشرق تا به مغرب گر امام است * على و آل او ما را تمام است
( 409 )
خوش بود مدت وصل تو چه بسيار ، چه كم * سلطنت گر همه يك لحظه بود مغتنم است
( 416 )
منع كس ، از پشمك قندى كردن * از ريش حلاج پنبه برداشتن است
( 469 )
آسان مگير كار كه در سين اين طلسم * دندانه [ ها ] كه بينى دندان اژدهاست
( 38 )
دولتش بسيار از اين كردارها خواهد كند * كاين هنوز از لمعهء صبح رخش يك شعشعه است
( 366 )
بر دال محمد چو نهى يك نقطه * تاريخ وفات مجد دين خواجه على است
( 356 )
ز خسرو نيست كمتر عزّ و جاهت * كه بزمت را نواى خسروانى است
( 116 )
شهنشه كه بازارگان را بخست * در خير بر شهر و لشكر ببست
( 217 )
چو كودك لب از شير مادر بشست * ز گهواره محمود گويد نخست
( 192 )
جهاننوردى كامروزش ار برانگيزى * به عالميت رساند كه اندر آن فردست
( 115 )
بسا اهل دولت به بازى نشست * كه دولت برفتش به بازى ز دست
( 225 )
من و رستم ، اسكندر و هر كه هست * همه بندگانيم خاقان پرست
( 330 )
اگر بد كنى كيفرش خود برى * نه چشم زمانه به خواب اندرست
بر ايوانها نقش بيژن هنوز * به زندان افراسياب اندرست
( 268 )
بماليد چاچى كمان را به دست * به چرم گوزن اندر افكند شست
( 76 )