مانند پنبه دانه كه در پنبه تعبيه است * اجرام كوههاست نهان در ميان برف « 1 »
گويا زبان زمانه بر [ 187 الف ] كمال افسردگى به اين ابيات مترنّم بود كه :
گر دهم شرح انقلاب هوا * خامه لرزد ز شدّت سرما
شمّهاى گر كنم حكايت برف * بر زبانم فسرده گردد حرف
آسمانها ز برف شد پيدا * بعد شد منعدم ز ارض و سما
كار سرما چنان به اوج رسيد * كه برد رنگ از رخ خورشيد
شعله در آتش اثير نماند * جوهرى غير زمهرير نماند
برف با چرخ بس كه كرد ستيز * گشت ظرف مقعرش لبريز
مردمان مضطرب گه رفتار * همچو موران كشيدهاند قطار
مركب فكر از صعوبت راه * ماندى از نقش پاى خويش به چاه
مرد بىدست و پا شده تسليم * سكهوش بر رخ سبيكهء سيم
هر كه اينجا دراوفتد به وحل * كوته از عمر اوست دست اجل
بالجمله اگر مطيّهء فكر عالم نورد به بال خيال از اين دشت كافورى لباس ، ارادهء مرور نمايد گام نخستين به عجز متصّف و به حرونى معترف گردد ، و اگر گردباد گردن فراز از فرازش عبور كند هزار نوبت گردابوار بر خود پيچيده سر به جيب تشوير كشد . بادپاى نسيم از مرور اين صرح ممرّد مستعد به غريدن ، و مشعل برق خاطف از برودت و نداوت هوايش در عين فسردن . فلك پير با چشم شيخى « 2 » كه سالها طىّ ادوار كامله نموده ، در آنجا گرفتار عذر لنگ شده ، و مهر عالم نورد را به حدّى دست و پاى افسرده شده كه بر عصاى خطوط شعاعى متكى گشته . سمور پوشان آرزوى سنجاب خاكستر نموده و اخگر از سرما به آب ملتجى گشته .
اثر آتش سوزنده چنان شد باطل * كه عيان گشت در آن معجزهء ابراهيم
روزگارى بود كه آتش در سنگ وديعت نهاده بودند . اكنون كه مقدحه بر سنگ آشنا گردد به جاى شرارهء آتش رشحات برف به منصه ظهور مىرسد . گذشت آن كه
هامش
( 1 ) . از قصيدهء معروف كمال الدين اسماعيل اصفهانى .
( 2 ) . كذا ، بدون نقطهء يا .