و همچنين مقرّر شد كه امت خان ذو القدر حاكم شيراز قشونى آراسته به جهت كومك همراه نمايد . امت خان قشونى به سركردگى دوراق خليفهء ذو القدر همراه نمود .
از اين طرف قلندر خاطر از ممر سرب و باروت و استحكام قلعه جمع كرده فارغ البال به عيش و انشراح احوال اشتغال داشت . قضا را فصل بهارى بود كه مشاطهء ناميه چهرهء نوعروسان رياحين را به سفيداب و گلگونهء لاله [ و ] سمن و ياسمين آراسته و به گلهاى لعلى و شقايق حدايق ذات بهجت پيراسته ، زلف تابدار سنبل بر رخسار آبدار گل در مرغوله سازى و بلبلان نواسنج در نغمه طرازى بودند .
شكم بر سرو سودى ابر سيراب * چراغ برق گشتى شاخ عناب
قلندر با خواص خود زهرمار سلطان و اژدها سلطان و غيره در « چمن مجد » كه از متنزّهات دهدشت و در يك فرسخى واقع است ابواب انبساط و نشاط مفتوح داشت .
ز يك سو مطربان ناليده برمل * ز يك سو بلبلان ناليده بر گل
شبى در غايت سرور به روز [ 174 الف ] و روزى در نهايت انتعاش به شب مىرسانيدند .
از شخصى صادق القول كه از لفظ حافظ فولاد بهبهانى ناقل بود شنيده شد كه هر صبح قلندر مواجههء مطلع آفتاب جهانتاب ايستاده به طريق عبدهء شمس عاشقوار ادعيه مىخواند . روزى در [ چمن ] مجد به طريق معهود ادعيه مىخواند .
ناگاه قرص آفتاب مانند طشت مس سرخى طلوع نمود . قلندر از مشاهدهء اين حالت مضطرب و سراسيمه شده تسبيحى كه در دست داشت بر زمين زد و امرا و مردم خود را فرمود كه ما به دهدشت مىرويم « 1 » . شما متعاقب بياييد و فورا سوار شده به دهدشت رفت .
مقارن سراسيمگى وى قايد غريب شاه ملاسى گفت از افواه شنيده مىشود
هامش
( 1 ) . اصل : مىروم .