مىداد و از شرارت جبلى ايشان كه نتيجه به جز خسران نداشت انديشه نمىكرد و حكما گفتهاند « تجنب بمصاحبة الاشرار فان الطباع تنفعل من الطباع و انت لا تدرى . »
مردم از دور و نزديك دربارهء قلندر بدگمان گشته دو قولى روى داد . در تضاعيف اين حال خبر آمدن خليل خان نيز شيوع يافت . قلندر را اعتماد به لران نمانده به خوزستان رفت كه از سيد بدران « 1 » مشعشع استمداد نمايد .
ذكر واقعهء قتل خليل خان افشار به دست لران نابكار در درهء لركورهء جوانكى گرمسير
قبل بر اين محرّر گشت كه رستم بيك افشار حقيقت خروج قلندر [ 173 الف ] را به درگاه عرش اشتباه عرض نمود . لاجرم خليل خان به دفع مواد فساد لران حسب الامر الاعلى مرخص گرديده چون به جوانكى رسيد جمعى كثير از الوار جوانكى و بندانى كه از قلندر رخصت منازل خود گرفته بودند جمعيّت كرده اژدها سلطان و زهر مار سلطان و ديو سلطان رأس و رئيس اصحاب ملبّس شده به موضعى كه لر كوره گويند .
و آن كوهى است در كمال رفعت و مناعت كه راه بر كمر كوه است ، از يك جانب دو هزار ذراع عمق دارد و از طرف ديگر كوه است و جنگل بىشمار كه از تشارك و تشابك اشجار رياح عاصفه را قدرت مرور نيست .
به خليل خان رسيده لران بر مضايق و شواهق جبال مرور نموده احجار صلبيه و صخور گران سنگ انداختن گرفتند و از اطراف و ميان جنگل به انداختن تير و تفنگ قيام داشتند . و سران « 2 » افشار چندان جاى نمىيافتند كه حركت نمايند .
در آن حالت از شست رامى سهام تقدير تيرى مانند « فعل ما لم يسم فاعله » بر موضع هلاك خليل خان آمده از پاى در افتاد و غازيان افشار حركت المذبوحى مىكردند تا بعضى كشته و برخى خسته به در رفتند و اموال و اسباب و دواب خليل خان عرصهء نهب و تاراج گشت و اين معنى مزيد جرأت و جلادت آن طايفهء بدنهاد گرديد .
هامش
( 1 ) . در جداول زامباور : بردان .
( 2 ) . اصل : و لران خوانده مىشود ، شايد سران باشد .