چون خاطر خورشيد مظاهر از اين امور فارغ گشت متوجّه امور ملكى و مالى شده و در اندك زمانى زخمها كه از ناخن نفاق امرا در سد عالى اركان دولت شده بود تدارك و تعمير پذيرفته ، آب رفته به جويبار دولت آمده ، عالم بوقلمون حلّهء يكرنگى و طراز سعادت يافت . از رشحات سحاب افضالش بساتين آمال جهانيان خرم و ريّان ، و به هبوب نسايم صباى اقبالش غنچهء مرام انام زمان متبسّم و خندان گشت و نواب سكندر شأن به عبادت [ قادر ] منان مشغول گرديد . در شهور سنهء اربع و الف سوء المزاجى [ 171 ب ] بر ملك وجود وهّاج راه يافته در دولت خانهء قزوين روح كثير الفتوحش به رياض فردوس برين شتافت .
چمن اول از روضهء يازدهم در بيان خروج قلندر در كوهگيلويه
چهرهگشايان صور اخبار ، مرقوم خامهء غرايب نگار گردانيدهاند كه مطابق سنهء خمس و تسعين و تسع مائه شخص قلندرى كه اندك مشباهتى به اسماعيل ميرزا داشت و مانند اسماعيل ميرزا دو دندان پيش كه ثنايا گويند نداشت ، يا بنابر توافق حليهء خود كنده بود به كوهگيلويه رفته لران صحرائى و كوهستانى آنجا را به انواع خدعه و حيل برتافته به فنون لطايف و تدابير ايشان را فريفته مذكور مىساخت كه اسماعيل ميرزا منم و معاندان با من غدر نموده ، شبى كه در خانهء حلواچى اوغلى بستر افروز خواب گرديده بودم اصحاب نفاق و شقاق در آن شب به قصد من كمر اتفاق بر ميان بسته بودند يكى از نيكوخواهان من مرا از كيد اعادى آگاه ساخت .
لاجرم به مؤدّاى « الفرار مما لا يطاق من سنن المرسلين » در انديشهء گريختن بودم .
چون ارباب نفاق داخل خانه شدند من پنجره را شكسته به در رفتم و رخوت لازم سلطنت را به كسوت درويشى مبادله نمودم . آن جماعت غلامى را كه در پاى سرير من خوابيده بود خفه كرده آوازهء وفات من در انداختند .
و با اين حال مدتى در زوايا و خبايا معسور و مقل الحال به سر مىبردم و دل مصابرت گزين را تسلى مىداشتم تا اعادى من همگى به مقتضاى
« لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ »
يك يك به جزاى افعال ذميمه و كيفر اعمال شنيعهء خود گرفتار گرديدند . دانستم كه هنگام ظهور و خروج است . خاطرم از ممرّ آن زمرهء خصوم