آن كه شبى در وثاق حلواچى اوغلى خوابيده بود . صبحى بيرون نيامد و تا چاشت در از اندرون مسدود بود . امرا حكيم كوچك را كه گستاخ بود فرستادند تا حلواچى را صدا زد . حلواچى گفت مرا قدرت حركت نيست ، شما در را باز كنيد . چون در را به هر حيله كه بود گشودند ميرزا اندك رمقى داشت و حلواچى تقرير نمود كه شب بر بالاى طعام فلونيا خورد و به من هم داد و سر حقّه بر هم خورده بود . مهر را به ميرزا نمودم التفاتى نكرد . بعد از لمحهاى كه بيدار شدم نيمهء اسفل بدنم بىحسّ شده و ميرزا در حالت احتضار بود . بالجمله به غسل و تكفين وى [ 169 ب ] مشغول گشتند .
آنگاه در باب تعيين پادشاه غوغا بلند گشته نزديك به آن شد كه خونها در معرض اراقت آيد . ولى خان سلطان گفت جاى پدر از پسر است . شاه شجاع پسر ميرزا [ را ] پادشاه بايد كرد و ديگر امرا گفتند طفل قابل پادشاهى نيست . نواب سكندر شأن را از شيراز بايد آورد . قزلباش از اطراف آواز برآوردند كه پادشاه ما سلطان محمد است . آنگاه آراى امرا به اين قرار گرفته ، در همان وقت سلطان حسين بيك والد عليقلى خان شاملو را به هرات فرستادند كه احدى آسيب به ذات اقدس نواب گيتى ستان نرساند و همچنين عريضه به خدمت نواب سكندر شأن مصحوب على خان بيك تركمان فرستادند و روز جمعه ذيحجهء اودئيل آن حضرت وارد قزوين گشتند و استقبال عجيبى اتفاق افتاد و نواب سكندر شأن ميرزا سلمان « 1 » را من حيث الاستقلال و الانفراد به وزارت اعظم تعيين فرمود .
از دربند باب الابواب تا قندهار حكومت بلاد و امصار را به قبضهء اهتمام صوفيان و يكرنگان دادند و ابواب احسان بر روى مردمان گشوده ، داد و دهش را به سرحدّ افراط و نكوهش رسانيد و هيچ روزى نمىگذشت كه بيست سى خلعت به مردم عنايت نفرمايند . از جمله انعاماتى كه در آن وقت به مردم داده بود هفت هزار تومان بود كه به امير خان داد و همه روزه صندوقى زر به مجلس آورده دامن دامن به غازيان و غير ذلك انعام مىفرمود . تا در كمتر زمانى خزانه خالى شده خرابه گرديد و ابواب ارتشاء و منافعات بر عمّال و نويسندگان مفتوح گشت و ازين جهات وهن عظيم به قواعد دولت راه يافت .
هامش
( 1 ) . اصل : سليمان .