سنگ بىتداخل و انضمام ، گچ يا گل مىسازند « كره » مىگويند و در ناحيهء رود كرم كوهگيلويه موضعى است كه به همين جهت « كره » مىگويند . اين محمد نام از كرهء رود كرم بود .
بالجمله محمد كره چون به حكومت ابرقوه سرافرازى يافت رفته رفته به كثرت مال و وفور خيل و حشم و خدم معزز گشته به مؤدّاى «
كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى
» علم بغى و طغيان برافراشت و مدتى جوياى فرصت بود تا نيم شبى از ابرقوه ايلغار كرده به يزد آمد و در حوالى شهر توقف كرد . تا در شب ظلمانى كه رعد و برق بسيار بود و زنگى ديو چهر ظلام دوده در هاون قيرگون گردون مىسود و منادى زمانه نداى «
فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ
» ادا مىنمود .
سايهء آفتاب رفته چو تير * قيروان را گرفته اندر [ 164 ب ] قير
يا تو گفتى « 1 » كه از جوال « 2 » سياه « 3 » * زنگى كور سرمه ريخت به چاه
با جمعى به لطايف الحيل از دروازه عبور نموده به منزل امارت رفت . سلطان احمد صداى غوغا شنيد . بيرون آمدن و كشته شدن يكى بود ، و محمد كره يزد را به اين سهولت به دست آورده به تمهيد قلعهدارى پرداخت .
نهضت رايات همايون به دار العبادهء يزد و فتح آنجا
چون به تاريخ عشر و تسع مائه خبر اين واقعهء وحشت اثر به مسامع شاه فريدون فر رسيد لاجرم از سورلوق به اصفهان ايلغار فرمود . بعد از دو سه روز با عساكر نصرت يزك [ به ] يزد نهضت فرمود . چون ظاهر قلعهء يزد مضرب سرادق جاه [ و ] جلال گشت محمد كره دروازهها را خاكريز نمود . شاه دين پناه شبى در يزد توقف كرد .
روز ديگر كه آفتاب جهانتاب به عزم تسخير حصار نيلوفرى بر فراز طارم چهارمين برآمد و تيغ و اسنهء اشعهء عالمگير قلاع مينايى را به حيطهء تصرف آورد خاقان سليمان شأن به نزديك قلعه تشريف فرموده ملاحظهء ممر و مدخل و معبر
هامش
( 1 ) . اصل : گفتن .
( 2 ) . اصل : از احوال .
( 3 ) . اصل : سپاه ( تصحيح م . پورمختار ) .