خزاين شروان شاه به دست آمد و از آن لشكر عظيم معدودى چند با شروان شاه حيات مغتنم دانسته نيم جانى به تك مراكب بيرون بردند و به نوشهر كه در كنار درياست رفته توقف نمودند . شاه دينپناه در آن مكان رحل اقامت افكنده خزاين و جهات شروان شاه را طلب فرمود . به امرا و صوفيان بخشيده خلاع فاخره نيز مزيد گردانيد .
ذكر وصول رايات همايون به بلدهء شماخى و فرار نمودن شروانشاه
آنگاه ساحت شماخى را از پرتو چتر آفتاب مثال منوّر فرمود و خلفا بيك را به دفع شيخ شاه فرستاده خود متعاقب روانه شد . شيخ شاه [ چون ] از وصول همايون خبر يافت با تبعهء خود در كشتى نشسته به جانب گيلان فرار نمود . اهالى نوشهر پيشكشها به نظر انور گذرانيدند . پس با امرا در باب فتح قلعهء گلستان مشورت فرمود .
در اثناى آن عزيمت شخصى از ارباب عبادت در عالم رؤيا مشاهده نمود كه يكى از مردم گلستان به زبان « 1 » عجز مىگويد كه التماس دارم كه از زبان من دو كلمه به عرض اشرف رسانى كه نه نذر كرده بودى كه بعد از فتح شماخى مردم حصار گلستان را امان دهى ؟ آن شخص صورت واقعه را عرض نمود . فرمودند كه آرى چنين است و من كيفيت نذر را به كسى نگفته بودم .
آنگاه به جانب نخجوان نهضت فرمود . چه به عرض رسيده بود كه الوند با جمعى از دليران لوند در آنجا جمعيتى دارند . چون الوند از ورود حضرت اعلى خبر يافت حسن بيك لشكر اوغلى را با فوجى منقلاى نمود . شاه دين پناه نيز پيرى بيك قاجار را به مدافعه فرستاد . فى ما بين اندك دستبردى روى نمود . لشكر [ 159 الف ] اوغلى فرارى گشته پيرى بيك اسپ و يراق ايشان را گرفته به نظر آورد . اميرزاده الوند ناچار گشته با حضرت اعلى برابر گرديد و از طرفين نيز شيران آجام وغا و مطاردان ميادين هيجا چون امواج متراكم متصادم يكديگر گشتند و آن محاربه به فلك اعلى رسيد .
هامش
( 1 ) . اصل : زن .