خواجه لطف اللّه يك سال و شش ماه ،
پهلوان حسن دامغانى چهار سال و چهار ماه ،
خواجه على مؤيد بيست و سه سال ،
خواجه آق محمد تيمور غلام و كلو اسفنديار « 1 » ملازم خواجهء مذكور نيز اندك روزى حكومت كردند .
و مير عبد الرزاق كه بادى و بانى سلطنت ايشان است ، جوانى نيكو صورت ، سخى و شجاع بود . بنابر حسن قابليت سلطان وى را ملازم و يساول بارگاه خود نمود . نوبتى حسب الفرمان سلطان به تحصيل ماليات كرمان رفته بود و جملگى وجه تحصيل را صرف نمود . به عزم اينكه املاك موروثى را فروخته تنخواه طلب ديوان اعلى نمايد روانهء سبزوار گرديد .
در اثناى راه خبر وفات سلطان را شنيده به خانه آمد . مردمش به او شكوه كردند كه خواهرزادهء خواجه علاء الدين محمد فريومدى « 2 » جهت وصول و حصول وجهى به سبزوار آمده از ما شراب و شاهد مىخواهد . عبد الرزاق گفت در چنين دنياى برهم خورده ننگ و تحكّم « 3 » روستازاده را چرا بايد كشيد و حكم به قتل او نمود . منسوبانش فورا به قتل وى اقدام نمودند .
آنگاه فرمود تا در بيرون سبزوار دارى بلند قامت نصب كرده مردم دستارها و طاقيهها بر سر دار آويخته خود را « سر به دار » نام گذاشتند .
چون خبر به خواجه علاء الدين رسيد ، جمال الدين نامى را با يك هزار نفر به حرب مير عبد الرزاق فرستاد . لاجرم عبد الرزاق ، جمال الدين را به قدوم مدافعه استقبال نموده بعد از مقابله و مقاتله ، جمال الدين به قتل آمد و لشكرش به هزيمت رفتند . آنگاه در عوض لشكر به حرب خواجه علاء الدين برد . خواجهء مزبور به جانب استرآباد گريخت . عبد الرزاق وى را تعاقب كرده در خواند كبود جامه به ايشان رسيده خواجه را به قتل آورد و اموال و غنيمت بىشمار به دست وى آمد .
در تضاعيف اين حال امير عبد اللّه چهل قطار شتر زر و قماش و ابريشم به جهت خواستگارى دختر خواجه علاء الدين فرستاده بود . عبد الرزاق نيز مسعود
هامش
( 1 ) . اصل : اسفيديار .
( 2 ) . اصل : فريويدى .
( 3 ) . اصل : به حكم .