در اين قصه سرّ خواهش قضا و قدر مبيّن مىگردد .
رفتن سلطان به حرب ابو النصر حسن بيك آققوينلو
چون ميرزا جهانشاه مقتول گرديد ، حسن على ميرزا ولدش با امراى قراقوينلو عرايض متواتر به خدمت سلطان ابو سعيد فرستاده وى را به دفع حسن بيك و طايفهء آققوينلو تحريض نمودند . سلطان فرمود تا به حكام بلاد ماوراء النهر و بدخشان و خوارزم و خراسان و عراق و فارس و كرمان كه به حيطهء اقتدار سلطان آمده بود نامهها به احضار عساكر به قلم آورده مصحوب مسرعان فرستادند .
قضا را در وقتى كه سلطان خورشيد را مؤدّاى «
فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ
» صورت احوال بود عرايض قراقوينلو تكرار يافت . سلطان به آذربايجان عطفهء عنان فرموده چون منزل ميانه مخيم « 1 » خيام عظمت فرجام گرديد هوا بنياد « 2 » سردى نموده شمشير آفتاب جهانتاب در قراب « تورات بالحجاب » مانده بود و ترك لشكر به كين بهمن بر اطلال و دمن تاختن « 3 » [ 144 الف ] آورده ، حريف خريف « 4 » روى به معارك نبرد كرده بود .
زبان زمانه « 5 » آيين به ترانه مىسرود :
تن زمين همه در آهن است غرقه كه چرخ * سهام دشمن از قوس مىكند پرتاب
در تضاعيف آن حال حسن على با پنجاه هزار سوار قراقوينلو داخل اردو گرديد و مقارن حال ايلچيان حسن بيك آق قوينلو آمده به زبان طاعت و استكانت شفاعت خواه گشتند كه ميرزا حسن بيك مىگويد كه در اين وقت گريوهها و عقبهها از كثرت برف مسدود است . اگر پادشاه در اين زمستان شديد مرا مهلت دهد كه بهار به منازل و يورت خود رويم هر آينه از مروّت و نباهت دور نخواهد بود ، و اگر سخن مرا قبول ندارد از حسن على ، خصم من ، كه در ملازمت ركاب همايون است پرسد . « 6 »
سلطان مغرور تيزخشم برآشفته جواب ناخوش داد . حسن بيك عاجز شده شوارع را مسدود فرمود كه از يك من تا صد من آذوقه به اردوى كيهانپوى
هامش
( 1 ) . اصل : مخم .
( 2 ) . اصل : بنيادو .
( 3 ) . اصل : باختن .
( 4 ) . اصل : حريف .
( 5 ) . اصل : زبانه .
( 6 ) . اصل : برسد .