شبيخون داشت . و جمعى جوانان دلاور را مادون سى ساله و ما فوق بيست ساله مىنوشتند كه در آن شبيخون همراه باشند . به نويسندهء لشكر فرمود كه مادون سى ساله جوانانى كه شانه بر محاسن ايشان بند شود ، بنويس .
شخصى كه هنوز ملتحى « 1 » نشده بود با نويسنده بحث مىكرد كه اسم وى را بنويسد و او بر حسب فرموده نمىنوشت . بالاخره شانه را بر گوشت خود زدى « 2 » بند كرد . به نظر حسن بيك آمد . حسن بيك گفت نام وى را بنويس شايد كه جهانشاه بر دست او گرفتار شود . قضا را چنان شد .
بسا فالى كه از بازيچه برخاست « 3 » * چو اختر مىگذشت آن فال شد راست
بالجمله حسن بيك چون دانست كه درياى زخّار لشكر جهانشاه در صحراى موش به خواب [ 143 ب ] راحت رفتهاند و ابر تردامن مشكين پرند بر رخسار پردگيان سپهر نيلوفرى گسترانيده [ شده ] مشاطهء قدر به شانهء خطوط شعاعى زلف عنبرين شاهد نهانخانهء ابداع را پريشان ساخته بر رخسار نورانى پوشيد .
حسن بيك فرمود تا نهر عظيم را كه مصبّ « 4 » يك رودخانه آب بود بر لشكر جهانشاه گشودند و زمين اردوى جهانشاه از گل و لاى چنان شد كه بدون كشتى مرور بر آن ميسّر نبود . درين حالت عساكر جهانشاهى پريشان حال ، هر كس از عقب مركب مىگشت تا نزديك به صبحى .
چو زنگىّ شب ديد روى سياه * در آيينهء عالم آراى ماه
زد از خشم آيينه را بر زمين * بخنديد ناگاه صبح از كمين
حسن بيك كمين گشاده مركب بخت آن لشكر عظيم را به اندك مايه سپاه در گل گرفت . قضا را جهانشاه به سهولت تمام در دست همان پسر گرفتار « 5 » گشت . حسن بيك وى را به خون قراعثمان بكشت و اسباب و خزاين بىحدّ به دست حسن بيك درآمده موجب آراستگى لشكر وى گرديد ، « تقدير به تدبير نيابد تغيير « 6 » » . فى الواقع
هامش
( 1 ) . اصل : تلخى .
( 2 ) . اصل : زدى خود .
( 3 ) . اصل : خواست .
( 4 ) . اصل : مصيب .
( 5 ) . اصل : فتاكر .
( 6 ) . اصل : بعشر .