آفتاب عنايت خاقانى مرا از حضيض سرگردانى به اوج كامرانى رسانيد و امروز به ميامن الطاف آن حضرت صاحب صد هزار سوارم و همچنان نظر مرحمت از اولياى دولت دارم . حضرت اعلى ايلچى وى را مخلّع و معزّز گردانيده رخصت به انصراف ارزانى فرمود .
و همچنين ايلچى راى مينگ « 1 » پادشاه ختاى كه از احفاد جغتاى خان بود رسيده تحفه و هديهء بسيار با محبت نامچه آورد و از اترار كه سرحدّ ختاى بود تا اقصاى هندوستان و مرز [ و ] بوم روم ، شهريار « 2 » آفتاب حشمت خطبهء دولتش را سرنوشت چنين فرمودند . روزگار غدّار شيوهء قديم خود را مسلوك داشته متوجه استرداد « 3 » نعمت و عافيت مستعار خود گرديد و آن حضرت را در ملك رى درد معده عارض گشت . كس به احضار سلطان محمد ارسال داشت . شاهزاده عازم خدمت گشته اين ابيات را به رسم ره آورد گفته به نظر رسانيد :
من كه همچون ذره روى از مهر پنهان كردهام * از جفاى روزگار و جور اخوان كردهام
داشتم من حرمت خاقان نپاييدم به جنگ * نوكران خويش « 4 » را هر سو پريشان كردهام
رستم دستان نكرد آن جنگ هرگز در مصاف * آنچه با حاجى حسين از بهر همدان كردهام
نقد سلطان بايسنغر آن منم كاندر مصاف * جان خود را من فداى شاه مردان كردهام « 5 »
اولا حضرت خاقان سعيد اراده فرمود كه سلطان محمد را وليعهد سلطنت كردند .
گوهرشادآغا و امراى ترخانى شاهزاده [ 141 الف ] را به وفور تهوّر و خفت راى منسوب ساختند . تا حضرت اعلى ازين درگذشته وى را نصايح شريفه نموده روانهء هرات گردانيد . بعد از چند روز رايات فيروز به اصفهان رسيد . روزى از الم درد معده شكايت موفور نموده در اثناى سوارى كه به قلعهء طبرك مىرفت در محفه جلوس نمود و بعد از لمحهاى روح مقدسش از تخت روان به جانب جنت اعلى روان گرديد . آفتاب نورانى از آن واقعه كسوت ظلمانى پوشيد و ماه دولت به كسوف بلا
هامش
( 1 ) . اصل : ناخوانا شبيه تمليك ( بىنقطه ) .
( 2 ) . اصل : شهريارش .
( 3 ) . اصل : استرزاد .
( 4 ) . اصل : خوش .
( 5 ) . احسن التواريخ ابيات بيشترى دارد و ميان ضبط اين دو بعضى فرقهاست .